تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
زبان تركى با يكديگر گفتگو مىكرديم به سراغ من آمد و دست مرا گرفت و به بالاى كشتى برد . ديدم روى چمدان خود يك شيشه‌ى مى و دو جام بلورين و سه گرده نان و چهارتكه گوشت و پنج دانه سيب گذاشته و مرا به ميگسارى مىخواند . دست در گردن من انداخت و با دستى ديگر از شيشه به جام مىريخت و نزديك دهنم برد . . . پرتو رخسار زيباى او چشمم را خيره كرد و همه چيز را از ديده‌ام دور نمود ؛ چيزى نمانده بود كه جام را دركشم و او را در بركشم و « لب بر لب او نهاده و مست شوم » كه ناگهان به خود آمدم و گفتم : « شگفتا اين چه آزمايشى بود كه ناگهان برايم پيش آمد ! ما از پى دلبر راستين مىرويم و خواهان مهر و مزه‌ى جاويدان هستيم آن را به اين نمىفروشيم ! هان اى دل صبحى ! »
غرق عشقى شو كه غرق است اندر اين * عشق‌هاى اولين و آخرين
آنگاه نگاهى به او كردم و به آهستگى دستش را از گردنم برداشتم و به پهلويش گذاشتم و گفتم : مرا ببخش كه ديگر مرد اين ميدان نيستم . » شگفتى نمود : « اين چه سخنى است كه مىگويى ؟ هر بار كه مرا مىديدى پاسخ لبخند مرا با نگاه مهر مىدادى ! اكنون چه شده است كه از من بيزارى مىنمايى ؟ آيا از آن رو كه در چشم تو بد دينم و مىپندارى كه از آميزش با من پليد شوى يا مرا به هيچ مىشمارى ؟ يا . . . » گفتم : « خدا نكند از تو بيزار باشم نه از تو از هيچ جنبنده‌اى ، از آن‌رو كه آفريده‌ى دست خدايى هستى كه تو را نمود زيبايى ساخته ؛ ولى آنچه درباره‌ى بد دينى گفتى بدان كه اكنون ما بر سر خوانى نشسته‌ايم كه خوانسالارش آوا كشيده : « سراپرده‌ى يگانگى بلند شده به چشم بيگانگان يكديگر را نبيند همه بار بگذاريد و برگ يك شاخسار » اگر ديدى در شب‌هاى گذشته آغوشى برايت باز مىكردم و بيشتر از امشب دوستى نشان مىدادم و سرودهاى تركى برايت مىخواندم از آنچه فردا به آن مىرسيم دور بودم . » گمان كرد دم از دلبرى همانند او مىزنم و نامزد دارم . چون گفتم هيچ‌يك از اين دو را ندارم ، گفت : « مگر از زيبارويان گريز و پرهيزدارى ؟ » گفتم : « نه ، ولى . » فردا به كسى مىرسم كه زيبايىها از اوست و با دست تواناى خود در هر دم صد زيبا پديد مىآورد اين را