تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
نامور است . اين مرد دختر ابن ابهر ايادى را كه از بزرگان اين كيش بود گرفت و با زنش كه باهره خانم نام داشت و در ميان زشت‌رويان بهائى زيبا بود بدرفتارى نمىكرد ؛ ولى جهودان بهائى چنين نبودند و نيستند ، همين‌كه از دختران مسلمان كه بهائى شده‌اند زنى را به دام مىاندازند و مىگيرند به كينه‌توزى مىپردازند و هر روز به بهانه‌اى به ايل و تبار هرچه مسلمان است ناسزا مىگويند و دق‌ودلى خالى مىكنند . آنچه تا اينجا براىتان نوشتم به راستى ديباچه بود ، شيواتر و رساتر از آن را در كتاب « صبحى » نگاشته‌ام . اكنون بر سر سخن مىرويم و گوشه و كنار آن را هم به ميان مىگذاريم . آفتاب فرو رفته بود كه ما به درون كشتى رفتيم . شادىاى در خود يافتم كه تا آن دم هيچ‌گاه نديده بودم ، ديوانه‌وار ، دست‌افشان و پاىكوبان در بالاى كشتى به هر سو مىچرخيدم و مىخواندم :
بار ديگر آمدم ديوانه‌وار * رو رو اى جان زود زنجيرى بيار غير آن زنجير زلف دلبرم * گر دو صد زنجير آرى بردرم
با همراهان مىگفتم اى ياران ! امشب پايان روزگار دورى ماست ، فردا سر بر آستان دوست مىنهيم و خاك درش را تاج سر مىكنيم ، رخسارى مىبينيم كه پيمبران گذشته و مردان خدا در آرزوى ديدارش جان شيرين به رايگان دادند و ما با هيچ شايستگى به آن مىرسيم ، از هستى خود بهره مىگيريم ، به پيشگاه كسى مىرويم كه سراسر فروغ يزدانى است ، رازهاى ناگفته را مىداند و درددل‌هاى نانوشته را مىخواند . از اين سخنان مىگفتيم و سرودهاى شادى مىخوانديم . كشتى هم آب دريا را مىشكافت و با شتاب پيش مىرفت . تاريكى كران تا كران را گرفته بود و ستارگان با چشم‌هاى خيره به ما مىنگريستند و بر خوشى ما كه خود فرسنگ‌ها از آن دور بودند دريغ مىخوردند . از برخورد روزگار در همان شب در كشتى دختركى يونانى كه از قبرس سوار كشتى شده و از نخستين دم با لبخندى با من آشنا شده بود و دلبستگى مىنمود و به