از عشقآباد با حاجى امين به تازهشهر و از آنجا به بادكوبه آمديم . حاجى امين با يكى از داراهاى بادكوبه كه نامش موسى نقىاف بود و مىگفتند روزى هفده هزار تومان از چاههاى نفت بادكوبه سود مىبرد دوست بود . اين مرد پير بود ، ولى زن گرجى جوان و بسيار زيبا داشت . دو سه بار به خانهى او به مهمانى رفتيم ، دستگاهى داشت چون دستگاه پادشاهان و با همهى دارايى كه داشت يك شاهى در راه دين نمىداد و هرگاه حاجى امين از او چيزى مىخواست مىگفت :
« آن كسى كه من به او گرويدهام بىنياز است . من نيازمند او هستم زيرا من بندهام و او خداوند . »
موسى نقىاف فرزندى كه جايش را بگيرد نداشت ؛ پسرى به نام اسماعيل داشت كه در جوانى از بين رفت و يكى دو دختر كه به خانهى شوهر رفته بودند و شوهرها بهائى نبودند .
پس از هفت روز از بادكوبه با كشتى به لنكران و از آنجا به آستاراى روس و از آنجا به خاك ايران پا نهاديم و پس از يك روز ماندن در آستارا به انزلى آمديم و روانهى رشت شديم و پس از چند روزى به تهران رسيديم .
دوستان و خويشاوندان از ديدارم شادىها نمودند . از مبلغان كارآزموده پرسيدم ، گفتند : « شاگردان حاجى صدر هر يك به سويى رفته و در تهران كسى نيست . » پس از چندى به پافشارى پدر در آموزشگاه تربيت ، كه روزى شاگرد بودم ، استاد شدم و ماهى ده تومان ماهيانه مىگرفتم . جنگ جهانى به پايان مىرسيد ، بسيارى از بهائيان آرزومندى رفتن به عكا و حيفا و ديدار عبدالبهاء را داشتند . من نيز شب و روز در اين انديشه بودم و در نيمههاى شب با خدا به راز و نياز مىپرداختم و مىخواستم كه مرا بدين آرزو برساند . روزى از ديوان حافظ فالى در اينباره زدم ، چامهاى آمد كه درآمدش اين بود :
حاشا كه من به موسم گل ترك مى كنم * من لاف عقل مىزنم اين كار كى كنم
از قيل و قال مدرسه حالى دلم گرفت * يك چند نيز خدمت معشوق و مى كنم