تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤
خوب نيست به خانه‌ى خود برويد و آسايش كنيد . » من در آن گير و دار در شگفت شدم كه چگونه جنگ مبلغان را به چيزى نشمردند و تنها پند دادند كه دنبال آسايش خود برويد . پس از بررسى دانستم كه در اين شهر جنگ مبلغان كار بزرگى نيست و پيشامد تازه‌اى نه ؛ پيوسته مبلغان و آشتىخواهان جهان با هم گلاويز مىشوند و بر سر و مغز يكديگر مىكوبند و جنجال به پا مىكنند . گزارش جنگ و ستيز بهائيان عشق‌آباد را در كتاب « صبحى » نوشته‌ام و اكنون دوباره‌گويى نمىكنم ، در آنجا بخوانيد . از ميرزا مهدى جدا شدم و در عشق‌آباد ماندم و او روانه‌ى ايران شد و در اصفهان با خوردن داروى آلشى درگذشت . شيخ محمدعلى براى اينكه بيكار نمانم نوشته‌ها و دفترهاى ميرزا ابوالفضل گلپايگانى را به من سپرد تا آن را بخوانم و از پاره‌اى از آنها رونويسى كنم . آنچه از نوشته‌هاى ميرزا ابوالفضل ، شيخ محمد قاينى به من داد ، آنهايى بود كه به چنگ بهائيان مصر افتاده بود و آنها هم براى عبدالبهاء فرستاده بودند . در ميان آنها چند دفتر ناتمام بود كه در پاسخ يكى از دشمنان بهائيگرى كه شايد حاجى محمدخان كرمانى بود نوشته شده و يك دفتر در سرگذشت كيش بهائى بود كه به فرمان شيخ محمدعلى من از آن ، رونويس برداشتم و چند نامه و دفترچه در پاسخ پرسش‌ها بود . چند روزى من سرگرم خواندن آنها بودم و در گوشه‌اى در كار نوشتن آنها شدم . شبى در خواب ديدم كه عشق‌آباد آتش گرفته است و زبانه‌هاى آتش كه به آسمان مىرفت پردود و سرخ‌رنگ است و همه چيز در آتش مىسوزد . نوشته‌هاى « يا بهاء الابهى » هم كه گرداگرد گنبد « مشرق‌الاذكار » بود مىسوخت . بامداد نزد شيخ محمدعلى رفتم و خوابم را گفتم . گفت : « ديشب پر خورده بودى » ، ولى دو سه روز نگذشت كه شهر به هم خورد و هياهو به راه افتاد و مردم دسته‌دسته به هرجا سر مىكشيدند ، دسته‌اى هم به آموزشگاه بهائىها آمدند و عكس پادشاه روس و زنش را از بالاى اتاق پايين كشيدند و به سوى ميدان كليسا رفتند ، سخن‌ها راندند و چيزها گفتند كه آن روز ما دريافتيم چه مىگويند و چه مىخواهند بكنند . سخن از آزادى و برابرى بود . بزرگان