تركمنها شادىها مىكردند و چند نفر روس فرياد زده مىگفتند : « از اين پس ما با برادران تركمن خود جدايى نداريم و برابريم . » از اين گونه سخنها مىگفتند كه مردم از گفتهى آنها سر در نمىآوردند . بارى نان ناياب شد و كالاهاى دكانها به خانهها رفت و بيشتر مردم - آنهايى كه زر و خواسته داشتند - سرگردان ماندند و همه چشم به راه كه چه پيشامدى در پس پرده هست . در نمازخانهى بهائيان نوشتهاى بود كه عبدالبهاء دربارهى پادشاه روس آفرين گفته بود و از خدا خواسته بود كه پرچمش را برافرازد و سايهاش را بر خاور و باختر بگستراند و هر بامداد كه شاگردان آموزشگاه در آن خانه مىآمدند ، شيخ محمدعلى آن را با آواى خوش مىخواند و پس از خواندن مىگفت از ته دل بر اين مرد آفرين بگوييد و از خدا بخواهيد كه همه در سايهاش بيارمند و . . . آن نوشته را محمدحسين عباساف بسيار زيبا نوشته بود و در شيشه و جام پرزيور جاى داده و در بالاى تالار مشرقالاذكار آويزان كرده بودند ، برداشتند و ديگر ياراى آن را نداشتند كه شاه روس را بخوانند و دربارهاش از خدا گشايش و فيروزى بخواهند .
بهائىها هم مات و سرگشته بودند كه چگونه تزار روس كه عبدالبهاء دربارهاش آفرين گفته بود و فرمانروايى جاويد و خوشبختى از براى خواسته بود گرفتار چنگ زيردستان خود شد و چون اين گروه شيوهشان اين بود كه از هر پيشامدى شادمانى كنند و آن را به سود خود دانند گفتند : « براى بزرگى و آيندهى كيش بهائى اين پيشامد سزاوار بود ؛ چه كه در روزگار تزار با همهى مهربانىها كه به ما كرد و دست ما را در هر كار باز گذاشت نمىتوانستيم مردمى كه پيرو كليساى ارتدكس بودند به كيش بهائى بخوانيم اكنون صد هزار بار خدا را شكر كه از اين پس آشكارا همهى پيروان كليساى ارتدكس را به اين كيش مىخوانيم . »
هر كس به هر كس مىرسيد مىپرسيد تازه چه دارى او هم در پاسخ مىگفت چنين و چنان مىگويند و نمىدانيم سرانجام چه مىشود .
ولى در شهر آرامش بود . چندى نگذشت رفتهرفته مردم به جوش و خروش افتادند و از آزادى سخن مىگفتند ، يكى دو نمايش هم دادند كه يكيش سرگذشت
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 315
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣١٥