تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
آزادىخواهان در كشور عثمانى و دربار عبدالحميد بود كه سرانجام آزادىخواهان پيروز شدند و فرمان آزادى گرفتند . اين نمايش را در فيروزه دادند كه روزهاى گرم تابستان را عشق‌آبادىها در آنجا مىگذرانيدند . يك نمايش هم از كارهاى راسپوتين كه در مسكو فراهم كرده بودند در روى پرده دادند ؛ آن هم ديدنى بود كه مردى با ريش انبوده چگونه با زنان مشكوى « 1 » پادشاه روس آميزش داشت . در اين گيرودارها حاج امين به عشق‌آباد آمد . هر چند در كتاب « صبحى » از اين مرد سخن رانده‌ام و به‌ناچار بايد آن را بخوانيد ، ولى در اينجا نيز دوباره‌گويى مىكنم . اين مرد جانور شگفتى بود در آن روزها نزديك به هشتاد سال از زندگىاش گذشته بود ، از پرهيزكارى و نيكوكارى و نيكخواهى بهره‌اى نداشت و به هيچ چيز دلبستگى نشان نمىداد جز آنكه از هر راهى كه مىتواند از اين و آن پول بگيرد و به عكا بفرستد ، امين عبدالبهاء بود . اگر مىديد كسى درباره‌ى كسى دلسوزى مىكند خشمگين مىشد مىگفت : « نه بخوريد و نه بپوشيد و نه خوان مهمانى بگسترانيد ، هزينه‌ى همه‌ى اينها را به من بدهند . » مردى پست نهاد و تباه بود ، با آنكه در پايان عمر بود پيوسته مىخواست با زنان آميزش كند تا در مىيافت ، زنى شوهرش مرده به سراغش مىرفت و شوخى مىكرد و دست به سر و پستانش مىكشيد و در اين‌گونه امور شرم نشان نمىداد . بهائىها هم چون امين عبدالبهاء و نزديك‌ترين مردم به او بود ، ياراى آن را نداشتند كه او را از اين كار بازدارند . در اين گونه پليدىها از او داستان‌ها آورده‌اند كه ما يادى از آن‌ها نمىكنيم . پايان زندگىاش به سختى گذشت چند سال زمين‌گير و همه‌ى بدنش زخم شد ، چنان‌كه كسى به آسودگى نمىتوانست نزديكش برود و نزدش بنشيند . تنها كسى كه تا دم واپسين چاكرى او را برگردن گرفت حاجى غلامرضا بود كه او را « امين امين » مىگفتند و پايگاه حاجى امين را پس از درگذشتن به او دادند .
هامش
( 1 ) . مشكوى : حرمسراى شاهان