همهى اينها دست به دست هم داد و دنبال بهانه مىگشتيم كه هرچه در دل داريم بيرون بريزيم . شبى چند نفر از دوستان گرد هم نشسته بوديم كه پاكتى از تهران رسيد و نامهاى از عبدالبهاء براى بهائيان در آن بود كه عبدالبهاء آن را از عكا با دست حاجى رمضان نامى به تهران فرستاده بود و چون روزگار جنگ جهانى بود و دو سه سالى بود كه از عكا آگهى نمىرسيد ، آن نامه در نزد بهائيان گرامى بود ؛ آن نامه را خواندند سپس شيخ محمدعلى قاينى كه سرور بهائيان عشقآباد و مردى پاكيزه و پاكدامن و تندخو و درشتگو و خوشآوا و بهائى مسلمانمنش بود و با خاندان ما هم پيشينهى دوستى داشت رو به سوى من و محمدحسين عباساف كرد و گفت هر كدام از شما كه بهتر و تندتر مىنويسيد اين نامه را با خود ببريد و از روى آن بنويسيد ، من گفتم : شايد من بهتر بنويسم و براى اين گفتم كه آن نامه در نزد من باشد گفتگو از خوشنويسى به ميان آمد ، شيخ محمدعلى گفت : « صبحى هنرها دارد كه از اينها يكى خوشنويسى است . » ميرزا مهدى از اين گفتهى شيخ دلگير شد و چون انجمن بر هم خورد هر يك به سويى رفتند . من و ميرزا مهدى هم روانهى خانه شديم ، ناگهان در ميان راه برآشفت و به بانگ بلند گفت : « تو چه اندازه نادان و سبكمغزى ! » گفتم : « از چه رو ؟ » گفت : « نمىدانى كه هيچ نادانى ، خود را نمىستايد . » گفتم : « من كجا خود را ستودم ؟ » گفت : « آنجا تو نگفتى كه من خوب مىنويسم ؟ » و به دنبال سخن خود ناسزا و دشنام دادن گرفت كه ناگهان من دگرگون و از خود بى خود شدم ، از جاى جستم و سيلى سختى بر رويش زدم كه : « به گور پدر هر چه مبلغ است ، من . . . كه گفت تو را بر من برترى است ؟ تو هنوز نتوانستهاى خود را از آلودگىها بر كنار دارى و دل را پاك و روان را تابناك كنى ؟ مردم را به چه چيز مىخوانى ؟ مردم بيايند بهائى بشوند تا مانند تو تيرهدل و خودپسند و بدخوى شوند ؟ از جان اينها چه مىخواهى ؟ . . . » همچنان اين سخنان را مىگفتم و بر سر و مغز او مىكوفتم تا آنكه در يكى از خانهها كه از بهائىها بود باز شد و يكى دو نفر آسيمه سر بيرون جستند به گمان اينكه شورشى برپا شده است ، ديدند چيزى نيست جنگ و ستيزى است ميان مبلغان ؛ با نرمى گفتند : « اين كارها
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 313
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣١٣