تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
شكوه و بزرگى خدايى تو من رم مىكنم . » درباره‌ى متل‌ها و خوشمزگىهاى ميرزا عنايت چيزها در دست است كه خود نيازمند يك دفتر جداگانه است . در شهر مرو بار ديگر سيداسدالله را ديدم و هر روز و شب درباره‌ى تاريخ كيش بهائى سخن‌ها مىآموختم ، ولى درمىيافتم كه بسيار چيزها مىداند كه از گفتن آن دريغ مىكند و چنين پندارد كه اگر من از آنها آگهى يابم در كيش بهائى سست مىشوم . از مرو به تجن و يولتان و تخته بازار و پنج‌ده كه كانون تركمانان سارق و نزديك مرز افغانستان است رفتيم و سرى هم به قهقهه زديم در قهقهه مردى بود به نام عبدالرحيم پسر آقا محمدتقى خراسانى و اينها از نژاد جهودان بودند كه در نهان كيش پيشين خود را داشتند ، ولى خود را مسلمان مىنمودند و پس از چندى بهائى شدند . اين عبدالرحيم مردى غول‌آسا و تنومند و سالخورده بود ، شيفته‌ى دختر ميرزا منير شد ، از او خواستگارى كرد ، چون ندادند چندان پول نياز دختر كرد تا ميرزا منير دختر زيباى خردسال خود را به او داد . سيداسدالله كه از اين كار ميرزا منير ناخشنود بود بانگ بر او زد و گفت : اى بىدين پول پرست اين كار تو در كدام كيش و آئين رواست كه به زور دخترت را با چنين مردى كابين ببندى ؟ اين دختر به اندازه‌ى ران عبدالرحيم نيست . ولى پول ، ميرزا منير را كر و كور كرده بود و به بانگ بلند مىگفت به شما چه ؟ من هر كارى كه خودم مىخواهم مىكنم . از قهقهه به كانون‌هاى ديگر تركمن مانند انو ، بزمعين ، كودك‌تپه ، بهره‌زن ، گردش دور و درازى كرديم و در پاييز به عشق‌آباد رسيديم . در آنجا جنگ سختى ميان من و ميرزا مهدى روى داد . ديرگاهى بود كه از دست ميرزا مهدى به ستوه آمده و از او گريزان بودم ؛ نخست آنكه دريافتم هيچ دانشى ندارد و خواهان دانش هم نيست و هم دلش مىخواهد روش من با او چون چاكران با خواجگان باشد ، در هر انجمن كه او نشسته است من سخن نگويم و از سخنان سخنوران نامى گذشته چيزى نخوانم و چون زبان تركى را آموختم و چندجا به آن زبان سخنرانى كردم و شنوندگان شادمانى نمودند بر تيرگى و خشم و رشكش افزود ؛