دسته زن و مرد به باغچه آمدند ؛ ما در كنارى گوش به زنگ بوديم ببينيم چه مىشود ديديم كس و كار آقا به سر گور رفتند و نگاهى كردند و از مردك پرسيدند چهار گوشه و ميان گور آقا چرا تر است ؟ ! مردك دستپاچه شد گفت به خدا نمىدانم توى اتاق نشسته بودم ناگهان ديدم پنج نفر سر گور آقا سبز شدند تا آمدم رفته بودند . زن جوان آقا گفت : « روانش شاد باد پنج تن آمدند و بر سر گورش گلاب پاشيدهاند ! » هنوز هم به تهران نرسيده بوديم كه در شهر مردم به يكديگر مىگفتند پنج تن بر سر گور آقا ميرزا محمدصادق گلاب ريختهاند !
نه تنها سيدمهدى ، بلكه بيشتر مبلغان سرگذشتهاى ساختگى از سروران مسلمانان و بزرگان و دانشمندان به ميان مىگذاشتند و از اين راه مىخواستند بدكيشى و نادرستى آن را گوشزد مردم ساده كنند .
چون سخن از ميرزا عنايت علىآبادى به ميان آمد بد نيست كه او را به شما بشناسانم . بهائيان او را از خود مىشمردند ، ولى ديگران او را برتر و بالاتر از اين انديشهها مىدانستند و مىگفتند از رندان روزگار و قلندران سينه چاك بود كه سر به هيچكس فرود نياورد و هر كس را به بازى گرفت . روزى در عكا سخن از اين مرد آمد ، يكى از پيران بهائى از خوشمزگى و شيرينسخنىاش چيزها مىگفت كه يكى از آنها اين بود :
روزى ميرزا عنايت به پيشگاه بهاء رفت و با آنكه مىبايستى چون ديگران در نزد او فروتن و خاموش باشد ، گستاخى كرد و اين را خواند :
اى بار خدايى كه خدايى است ترا كم * آنان كه خدايند تو را بندهى محكم
حالا كه چنين است من بندهى بىغم * گاهى ريمىريم ريم كنم و گه ريمى ريم رم
بهاء خندهاش گرفت و ديگران كه نزدش بودند لب گزه رفتند . بهاء گفت : « ميرزا عنايت چه مىخواهى بگويى ؟ ريمىريمرم چيست ؟ » گفت : « مىخواهم بگويم كه از