بيهوش شدم و به زمين افتادم و همسايهها برايم دلسوزى كردند و با قنداغ به هوشم آوردند . دردسرتان ندهم ، دو سه بار اين كار پيش آمد كرد تا آنكه آقا از اين جهان رفت و هر چه خاك اوست سال زندگى شما باشد . روز هفتم آقا احمد به دكان من آمد و گفت : يك رى ( چهار من ) گوشت ديگر به ما بده كه هفتهى آقا را برگزار كنيم ، پس از آن همهى بدهىمان را يك جا مىپردازيم . يك رى گوشت ديگر هم گرفتند ، بارى كار من به جايى رسيد كه افزار دكان و آنچه داشتم فروختم و به نان زن و بچه دادم چون ديگر تاب و توان گرسنگى نداشتم ، نزد آقا ميرزا احمد رفتم و گفتم من بيچاره شدهام ، زن و بچهام بىنان و نوا هستند همين جا سر مرا ببر كه من با دست تهى پيش زن و فرزندم نروم . آقا ميرزا احمد سرى تكان داد و گفت : نانى توى سفرهات مىگذارم كه براى هفتاد پشت بس باشد ؛ مىخواهيم براى آقا گنبد و بارگاه بسازيم ، بهتر است با زن و بچه به روى آنجا پاسبان سر گور آقا بشوى ديگر نانت توى روغن است . از آن روز به اينجا آمدهام زن و بچه را هم آوردهام شبها اين در و آن در مىزنم و نانهاى خشك را از كنار و پشت درها برمىدارم و هوا كه تاريك مىشود ناشناس گدايى مىكنم و بخور و نميرى براى زن و بچه مىآورم گاهى هم مانند شما بزرگوارانى پيدا مىشوند كه بخششى به ما مىكنند . ميرزا عنايت گفت : به من نگاه كن ببينم تو گفتى كه ما روى گور چنين پفيوزى ننشينيم ؟ نادان ! اينها از شمر و يزيد بدترند و دلسوزى به كسى ندارند ، تو اينها را گرامى مىدانى ؟ ميرزا عنايت به ناسزا گويى پرداخت . رفتهرفته مردك هم از كارهاى زشت آقا گزارشها داد و در ناسزاگويى همدم شد . ميرزا گفت : اكنون كه اينجور است ما پنج نفريم ، من ميان اين گور پليدى مىكنم شما چهار نفر هم چهار گوشهى آن . مردك گفت امشب خوب نيست چون شب آدينه است كس و كارش مىآيند و مىبينند و مرا آزار مىرسانند و از اينجا بيرون مىكنند . ميرزا عنايت گفت : بسيار خوب چون شب آدينه است كار كوچكتر مىكنيم پنج نفرى روى گور آقا مى . . . مردك خشنود شد و پنج نفرى اين كار را كرديم از در باغچه بيرون آمديم هنوز گامى دور نرفته بوديم كه ديديم يك
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 310
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣١٠