و چاى دم كشيد و قليان آماده شد و هر كدام يك فنجان چاى خورديم و پكى به قليان زديم ، ميرزا عنايت نگاهى به مردك كرد و خوب او را ورانداز نمود و سپس گفت : « چند روز است آقا به زير گل رفته است ؟ » مردك گفت : « هنوز چهل روز نشده . »
- تو اينجا چه كارهاى ؟
- پاسبان گور آقا .
- پيش از آنكه پاسبان گور آقا شوى چه مىكردى ؟
- گوشت مىفروختم .
- چگونه از گوشتفروشى به پاسبانى گور رسيدى ؟
مردك آهى كشيد و گفت : « دست به دلم نگذار و داغم را تازه نكن . »
- چگونه داغت را تازه نكنم ، گزارش زندگىات را براى من بگو .
- سرگذشت من دور و دراز است . من نزديك خانهى آقا دكان گوشتفروشى داشتم ، روزى پنج شش گوسفند سر مىبريدم و از سود آن بهخوبى گذران مىكردم . رفتهرفته پسر بزرگ آقا ، آقا احمد با من آشنا شد و دست به نسيهبرى گذاشت پس از سه هفته سه گوسفند من به خانهى آقا رفت . يك روز كه آقا ميرزا احمد از خانه بيرون آمد به نزدش رفتم و پس از كرنش بالابلندى پول خواستم گفت : شتاب مكن ، ما مال مردم خور نيستيم . . . پس از چندى دو سه برابر بستانكار شدم و هر چه به آقا ميرزا احمد گفتم امروز و فردا كرد . به ناچار روزى كه آقا به مسجد جلوى الاغش دويدم و سم و دست خر آقا را بوسيدم و گفتم : چند ماه است كه آقازاده از من گوشت مىبرد و تاكنون يك شاهى نداده و امروز و فردا مىكند . آقا گفت : مردكهى نادان گوشتى را كه آقا احمد برده من پولش را بدهم ؟ گفتم : براى خانهى شما بردهاند . گفت : بسيار خوب جهنم شو ، من به احمد آقا مىسپارم بدهىاش را بدهد و به يكى از همراهانش گفت به آقا احمد بگوييد اين مرد را خاموش كند . چون اين پيغام به آقازاده رسيد برآشفت و به سراغ من آمد و با مشت و لگد پهلوى مرا له و لورده كرد ، چنانكه
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 309
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٠٩