تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
شبى سخن از شيرين‌كارىهاى ميرزا عنايت علىآبادى به ميان آمد ؛ هر يك از او چيزى گفتند تا رشته‌ى سخن به دست سيدمهدى افتاد . و بدين گونه از ميرزا عنايت علىآبادى داستان گفت : در روزگار ناصرالدين‌شاه به تهران گذارم افتاد و در آنجا با علىآبادى آشنا و دوست شدم . روزى به همراهى او و دو تن از دوستان آهنگ گشت و تماشا كرديم ، چهارتايى از سر قبر آقا كه خانه‌ى ما در آنجا بود به دروازه‌ى شاه عبدالعظيم رفتيم و چهار خر به كرايه گرفتيم كه در باغ‌هاى شاه عبدالعظيم گردش كنيم و روزى خوش باشيم . نرسيده به بازار در دست راست باغچه‌اى ديديم كه درش باز بود ، گفتيم بهتر است در اينجا اندكى بياساييم و پس از نوشيدن چاى و كشيدن قليان پرسه‌اى بزنيم و پيش از فرو رفتن آفتاب به شهر برگرديم . تو رفتيم ؛ دربان و سرايدارى نديديم ، پيش آمديم تا ميان باغچه به گورى رسيديم كه هنوز آن را پا نگرفته بودند ، روى آن گور نشستيم ناگهان از گوشه‌اى در اتاق كاه‌گلى باز شد و سرى بيرون آمد و فرياد كشيد آهاى مردم شما كيستيد و اينجا چه مىكنيد و چرا پاس اين مرد بزرگ را نگه نمىداريد و روى گورش نشسته‌ايد ؟ ميرزا عنايت در پاسخ گفت : « نمىدانم چه مىگويى » جلوتر بيا ببينم چه مىگويى . » مردك نزديك آمد و گفت : « مگر نمىدانيد اينجا گورستان شادروان ميرزا محمدصادق سنگلجى است ؟ دانا و جانشين پيغمبر و پيشواى همه‌ى ما . » ميرزا عنايت گفت : « ما نمىدانستيم . مگر چه شده ؟ » مردك گفت پاس آقا را نگه داريد و پشت به گور آقا نكنيد و رويش ننشينيد . ميرزا عنايت گفت : « اين سخن‌ها را كنار بگذار و كارى به اين كارها نداشته باش تو كام ما را گرم و شيرين كن تا ببينيم چه پيش مىآيد . سماور را به جوش بياور و چاى را در قورى دم كن ، قند را بشكن ، استكان و نعلبكى را بشور و مرتب توى سينى بچين ، قليان را هم چاق كن ، ما هم مىدانيم چه كنيم . » اين را گفت و پنج قران كه در آن روزگار پول بسيارى بود از كيسه درآورد و به او داد . مردك پول را برداشت و به تاخت به بازار رفت و هر چه مىخواستيم فراهم كرد . پس از آنكه سماور به قلقل افتاد