چيست ، اين دفتر كه در پشت آن اين سخن نوشته شده است :
« مقالهى شخصى سياح كه در تفصيل قضيهى باب نوشته شده است » .
نويسنده در آن دفتر به نام يك جهانگرد كه نه دشمنى با اين گروه دارد و نه دوستى ، سرگذشتى نگاشته و مىخواهد به مردم بگويد كه صبح ازل جانشين باب نبوده و پايه و جاهى در اين آئين نداشته است و اينكه در تاريخهاى ديگر او را بزرگ و گرامى دانستهاند بيهوده بوده . نويسندهى اين دفتر خود عبدالبهاء بوده است ، ولى نام خود را آشكارا نساخته تا در مردم سخنان او بهتر بگيرد و زودتر باور كنند .
پس از چندى كه در تاشكند بوديم و ديدنىها ديديم به سمرقند و بخارا بازگشتيم . در اين هنگام با ابوالقاسم حسناف اسكويى برادر ميرزا حيدرعلى اسكويى كه از پيش او را به شما شناساندم آشنا شديم و با هم بوديم هر روز كه به بازار مىرفت من نيز به همراهش مىرفتم و تماشاى داد و ستد و خريد و فروش بازاريان بخارا را مىكردم . اينك براى شما داستانى بگويم :
يك روز در بازار ، ابوالقاسم مشغول خريد پوست بره بود ، در برابر دكانى كه پوستها را بررسى مىكرد خربزه فروشى بود ، من به نزد آن مرد رفتم و يكى از خربزهها را جدا كردم و در بهاى آن نيم تنكه پول بخارايى دادم ، آنگاه به دكاندار گفتم : آيا مىشود كه من بالاى دكان بيايم و اين خربزه را بخورم و دكاندار گفت : بفرماييد . من به بالاى دكان رفتم ، دكاندار سفرهاى پهن كرد سپس از دكان بيرون دويد من سرگرم قاچ كردن خربزه بودم ، ابوالقاسم كه اينسو و آنسو با چشم دنبال من مىگشت تا مرا در دكان آن مرد ديد گفت : اى صبحى چه كردى ؟ چرا به دكان اين مرد رفتى ؟ آزار او را روا داشتى ؟ آئين اينها چنين است كه چون كسى بر آنان فرود آيد چه در خانه و چه در دكان بايد خوردنى پيش او بگذارند بىآنكه پولى از او بگيرند . در اين ميان دكاندار برگشت ، نان و گوشت بريانى و چاى براى من آورد و شادمان بود كه به نزد او رفتهام . بارى نان و خربزه و بريانى و چايى را خورديم و چيزى نداديم ، زيرا اگر در بهاى آن چيزى مىداديم او را جوانمرد نمىدانستيم . از اينگونه خوىهاى
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 306
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٠٦