در ايران در آن روزگار هر كس به بهائيان خردهگيرى مىكرد كه چرا شما گرفتار خوىهاى ناپسند و كارهاى زشت هستيد ؟ پاسخ مىشنيد كه ما اينها را از مسلمانى كه دين پدران ما بود ارمغان آوردهايم و بىگمان فرزندان ما چنين نخواهند شد ؛ مردمى راستگفتار و درستكردار ، از دروغ و ناسزا بيزار ، نيكخواه همهى مردمان ، اندوهخور بيچارگان ، پرورشدهندهى جان و تن آدميان خواهند شد و به زودى خواهيد ديد كه روزى زمين ، فردوس برين مىشود .
ولى در عشقآباد اين سخن بيهوده درآمد ، زيرا ما كسانى را ديديم كه زه و زاد سوم بهائى بودند ، ولى در ناپاكى و تباهى مانند نداشتند ، چون فرزندان ميرزا زينالعابدين كحال ؛ اين مرد چشمپزشك بود ، كمآزار و مسلمان بود ، پس از بهائى شدن به عشقآباد آمد و زن گرفت و داراى سه فرزند شد : ميرزا آقاجان ، ميرزا كاظم و حسين . ميرزا آقاجان با يك زن روسپى روس پيوند كرد و از بهائىگرى دست كشيد و ترسا شد و نام خود را برگرداند و الكساندر گذاشت ؛ ميرزا كاظم در پى دزدى افتاد و از قانون سرپيچى كرد و تفنگ و فشنگ به تركمنها مىفروخت و سالى چند ماه در زندان به سر مىبرد ؛ اين مرد پسرى داشت رضوانالله كه از نامش بهائىگرى مىريخت و در ميان مردم به « رضوان بابى » نامور بود ؛ اين پسر كه دو پشتش بهائى بودند به اندازهاى دزدى و كارهاى ناسزا كرد كه به فرمان استاندارى تيرباران شد ؛ حسينش از همه بدتر كه دانسته نشد سرانجام به كجا رسيد .
در تاشكند با روزنامهنويسى برخورد كرديم كه نامش عبدالرحمن و نام روزنامهاش « الاصلاح » بود ؛ از كيش و آئين بهائى با اين مرد سخن گفتيم ولى نه چنانكه به گوشش خوش نيايد . گفتيم : بيشتر كوشش بهاء اين بود كه مردم به يكتاپرستى گرايند و به سه جانشين پيغمبر ابوبكر ، عمر و عثمان ناسزا نگويند . رفتهرفته با او دوست شديم و از او خواهش كرديم مقالهى « سياح » را در روزنامهاش چاپ كند . او هم روزگارى سرگرم اين كار بود يك ستون از مقالهى « سياح » و در ستون برابر ترجمان آن را از پارسى به تركى جغتايى پخش مىكرد . بد نيست مقالهى « سياح » را بدانيد
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 305
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٣٠٥