تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
ماهرويى تتارى كه دوشيزه‌اى پاكيزه و دانش‌دوست بود برخورد كردم . نخست با نگاه و سپس با لبخند با يكديگر آشنا شديم . با آنكه زبان مادرىاش فارسى نبود به اين زبان شيرين سخن مىگفت . از ايران و سرزمين سعدى و حافظ شيرازى و ديگر سخنوران پرسش‌ها مىكرد و پاسخ مىشنيد كه بر مهرش به اين آب و خاك بسى افزود . به ياد و نام او چكامه‌اى ساختم كه درآمدش اين بود :
با يكى از دلبران شوخ دل‌آرا * سوى سمرقند مىروم ز بخارا
اين داستان را بگذارم و بگذرم . بعد از نيمروز از رود سيحون كه آن را سيردريا مىگويند . گذشتيم و به شهر سمرقند رسيديم . در آنجا در خانه‌ى مردى يزدى كه نامش ميرزا حسن قناد بود مانديم . با آنكه پيرمرد بود آزمند و پول‌دوست بود . سمرقند شهرى است نيكو و زبان مردم آنجا فارسى است . همچنين بخارا و در روزگار باستان سخنوران نامى از اين سرزمين بسيار برخاسته‌اند . من در بخارا و سمرقند در هر دكانى كه مىرفتم به فارسى سخن مىگفتم و خوب درمىيافتند . در ميان شهر سمرقند گنبد و چارسويى است و گرداگردش دكان‌هاست كه همه‌ى فروشندگان بر كف دكان چون مردم بازار ايرانى نشسته‌اند و در بالاى آن در گردى توى گنبد ، آن روز اين سخن‌ها نوشته بود :
صد شكر خداى را در اين كو * تعمير بيافت طاق چارسو اين طاق چه طاق دلفريب است * در ديده‌ى اهل هوش نيكو تعمير چهارمش كه اين است * دلجوست بسان طاق ابرو
در آن سرزمين ، تيره‌اى از درويشان هستند كه به آنها نقشبندى مىگويند . روزى من در جلوى مسجد خانم درويشى را ديدم كه از مثنوى مىخواند ، به ياد داستان پادشاه و كنيز افتادم ؛ پرسيدم : « اى درويش در اين شهر كوى سرپل و غاتغر هست ؟ » نگاه و خنده‌اى كرد و پرسيد : « در مثنوى خوانده‌اى ؟ » گفتم : « آرى ؛ » گفت : « هنوز هم به آن كوى غانقران مىگويند ولى چه سود كه يار دلبند در آن كوى نيست . » گفتم : « اى درويش سخن نارسا مىگويى و به دوست نرسيده‌اى و هنوز در راهى يار دلبند ما در