تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 304

مساهمون:

ص٣٠٤
همه جا هست . » درويش بنا به درويشى خود خستو شد سر خويش پيش گرفت و به دنبال كار خود رفت . از سمرقند به تاشكند رفتيم . تاشكند همان شهر چاچ است كه در روزگار باستان در آنجا كمان‌ها راست مىكرده‌اند . در آنجا زبان فارسى بازارى نبود و بيشتر مردم به زبان تركى جغتايى سخن مىگفتند و با اين همه از زبان شيرين فارسى دور نبودند . بهائيان آن مرز و بوم همه آنهايى بودند كه از ايران بدان‌جا آمده بودند و از مردم آن شهرها كسى بدين آئين درنيامده بود جز در سمرقند كه يك نفر افغانى را به ما بهائى شناساندند . در تاشكند هم چند زن روس هر جايى ديديم كه شوهر ايرانى داشتند . در تاشكند بيشتر بهائيان آنهايى بودند كه كردار و رفتارشان پسنديده‌ى بهائيان عشق‌آباد نبود و آنها را رانده بودند و شمارشان از بهائيان بخارا و سمرقند بيشتر بود . ببينيد آنها ديگر چه بودند ؟ ! كه بهائيان عشق‌آباد آنها را از خود رانده بودند چنان‌كه گفتم بر سر هم در آن سرزمين فراخ چون بهائيان آزادى داشتند و كيش و آئين خود را نهان نمىكردند و رفتارشان ستوده‌ى ديگران نبود ، با آنكه فرمانروايان روس كمكى شايان به آنها مىكردند و دست آنها را در هر كارى باز گذاشته بودند و سخنگويان زبردست به آنجا آمد و شد داشتند ، با اين همه نه تنها كسى بهائى نشد بسيارى هم از بهائىگرى برگشتند و چند تن هم دودل ماندند كه از آن گروه بود شيخ احمد ميلانى ؛ اين مرد برادر علىاكبر روحانى بود ، در عشق‌آباد از كيش بهائى روگردان شد ، فرزندانش نيز پيروى از او كردند ؛ پس از چندى پشيمان شد و در ميان بهائيان آمد و باز برگشت و دوباره بهائى شد و زن و فرزندانش ديگر پيروى او را نكردند و در مسلمانى پابرجا ماندند و گفتند : « تو هر روز دگرگون مىشوى ؛ روزى بهائى هستى ، روز ديگر پشيمان مىنمايى و به مسلمانى باز مىگردى ، ما به سخن تو گوش نمىدهيم . » و آن روز كه ما ، در عشق‌آباد بوديم بهائى بود ، پس از آن ندانستم چه شد . گفتند به خراسان رفته و مسلمانى از سر گرفته و دست به دامن پيشواى هشتمين شيعيان شده .