تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
( بخاراى نو ) رسيديم رود جيحون كه آن را آمودريا گويند رود پهناورى است و پلى بزرگ و آهنين بر روى آن ساخته‌اند . آنگاه كه از آن ميان مىگذشتم سر از اتاق راه‌آهن بيرون آوردم تا پهناى رود را بنگرم ، ناگهان باد كلاه‌پوست مرا از سرم ربود و در آسمان چرخ و تاب داده به ميان رود برد و در كنار آن بر روى آب گذاشت ؛ از دور كه نگاه مىكردم مانند خالى بر چهره‌ى آب مىنمود ؛ اگر در جهان هيچ چيزى نابود نمىشود ، آن كلاه اكنون كجاست ؟ اگر كلاه است ، بر سر كيست ؟ ! بارى به ياد سخنان خداوندگار افتادم و با خود خوش زمزمه مىكردم :
رو نهاد آن عاشق خونابه‌ريز * دل‌تپان سوى بخارا گرم و تيز ريگ آمو پيش او همچون حرير * آب جيحون پيش او چون آبگير آن بيابان پيش او چون گلستان * مىفتاد از خنده او چون گل‌ستان
و به ياد داستان رودكى و امير نصر سامانى افتادم كه نظامى عروضى سمرقندى در دفتر چهار مقاله آورده است . شب‌هنگام به ايستگاه بخارا رسيديم و مردم از هر سو بدان‌جا گرد آمده بودند و از بسيارى چراغ شب تاريك مانند بامداد روشن شده بود . مرا از ديدن آن گروه شگفتى پديد آمد ، چه همه بر سر دستار و در بر جامه‌هاى رنگارنگ ابريشمى داشتند كه بسيار زيبا و نيكو بود و دستار را سله مىگفتند و مسلمانان بايد بر سر سله بگذارند و از نشانه‌هاى مسلمانى يكى اين بود . در گاگان دو مهمانخانه‌ى توران اتاق شماره‌ى 5 خانه گرفتيم و هنوز از رنج راه نياسوده بوديم كه جوانى بهائى از مردم يزد به نام ميرزا علىاكبر شهيدزاده به مهمانخانه آمد و با ميرزا مهدى همشهرى خود گرم گرفت ، او را به سراى خود به ناهار خواند و با خود برد و مرا در آنجا كه آشنايى نداشتم تنها گذاشت . بارى فرداى آن روز در شهر گردش كرديم و ساختمان‌ها و نشانىهاى باستانى را ديديم و چون كار ديگرى نداشتيم از بخارا روانه‌ى سمرقند شديم . در راه‌آهن با
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 302 | فضل الله مهتدى