تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
بشنويد : « س - پدر شما كيست ؟ ج - ميرزا محمدرضا مجتهد . س - شما تحصيل‌كرده‌ايد يا خير ؟ ج - بلى ؛ حكمت و كلام را ديده‌ام ، فقه و اصول را خوانده‌ام ، در اصفهان تحصيل مىكردم . س - مدت مكث شما در اصفهان چقدر بود ؟ ج - تقريباً سه سال . س - چند وقت است كه در تهران مىباشى ؟ ج - در اوّل ماه مبارك 1290 وارد دارالخلافه شده‌ام . س - باعث آمدن شما به تهران چه بود ؟ ج - بعضى تعديات در گلپايگان احتشام‌الملك كرده بود ، آمديم در تهران كه مطالبه‌ى مطلبى كه از او داشتيم بكنيم . س - از گلپايگان يكسره به تهران آمديد يا به اصفهان رفتيد و از آنجا به تهران آمديد ؟ ج - از گلپايگان يكسره به تهران آمدم . س - عيال داريد ؟ ج - خير . س - در اين مدت ده سال كه در تهران هستيد چه كسب داشتيد ؟ ج - تقريباً سه سال در مدرسه‌ى حكيم هاشم كه معروف به مدرسه‌ى « مادر شاه » باشد تحصيل مىكردم و به نوع طلبگى امورم مىگذشت ، بعد از آن آقا محمدهادى نامى صحاف از طايفه‌ى بابيه از اصفهان آمده بود به عكا برود با بنده آشنايى پيدا نمود ، بنده را به دين بابيه دعوت كرد به توسط او با بعضى از علما و فضلاى طايفه‌ى بابيه گفتگو كردم ، در اين اثنا بنده را حضرت و الا احضار فرمودند و اين احضار در نود و سه واقع شد ؛ چون يكى از اين طايفه به غرض در حق بنده شهادت داد ، امر مشتبه شد ، بنده را حكم به حبس فرمودند ، شش ماه حسب الامر اعلىحضرت اقدس شهريارى محبوس بودم با يازده نفر ديگر ، بعضى مقر بودند و بعضى منكر ، پس از شش‌ماه به مرحمتى قبله‌ى عالم مرخص شدم بعد از مرخصى به واسطه‌ى اينكه اهل اسلام و آشنايان سابق از معاشرت بنده اجتناب داشتند ناچار با بعضى از طايفه‌ى بابيه معاشر بودم تاكنون كه به همان حالت باقى هستم . س - در اين مدت كه با اينها معاشر بوديد چه حرف تازه‌اى زدند كه شما را در ترديد انداختند ؟ ج - حرف تازه‌ى اينها مشهور است ، آنچه لازمه‌ى گفتگو بوده است با اينها كرده‌ام آنها حرفى كه مىزنند مىگويند قائم موعود ، ظهور كرده و او ميرزا على محمد شيرازى است در تبريز كشته شد و من به ادله و براهين رد مىكردم و مىگفتم كه قائم