تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 298

مساهمون:

ص٢٩٨
مىكند و سخنان نادرست مىگويد . شما همه خوب مىدانيد كه مسلمان مىتواند دختر از ترسا و جهود و ديگر كيش‌ها بگيرد . » همه گفتند : « درست مىگويى و اين مرد بيهوده مىگويد . » شيخ احمد دستپاچه و ميرزا ابوالفضل دلير شد و بار ديگر به ديوانيان گفت : « از اين مرد بپرسيد كه مسلمان دختر به جز مسلمان مىدهد ؟ » شيخ احمد كه آسيمه شده بود و لگام از دست داده ، گفت : « مىدهد . » ميرزا ابوالفضل گفت : « نمىدهد مگر آنگاه كه مسلمان باشد . » همه گفتند : « چنين است . » و از اين راه‌ها بر آنها چيره شد و ديوانيان فرمان به دار كشيدن دو نفر و زندانى شدن ديگران را دادند . در اينجا بهائيان نيرنگى به كار بردند ، گفتند : « ما از خون كشته‌ى خود درگذشتيم و آنها را بخشيديم . » و روزى كه مىخواستند آن دو نفر را بشكند همچنان‌كه در پاى دار ايستاده بودند ، دادگسترى روس گفت : « بهائيان از خون كشته‌ى خود چشم پوشيده‌اند و خواهش رهايى آنها را كرده‌اند ، ولى ما اين را نمىپذيريم ؛ تنها كارى كه مىكنيم كيفر آنها را سبك مىكنيم ، آنان كه بايد كشته شوند به زندان هميشگى مىاندازيم و آنان كه هميشه بايد در زندان بمانند پانزده سال در زندان نگه مىداريم . » اين فرمان را با آب و تاب خواندند ، ولى مسلمانان گفتند : « ما زير بار نيكويىهاى ساختگى بهائيان نمىرويم ، ما را بكشيد كه بدين نوازش‌ها نيازى نداريم . » دادگسترى اين سخنان را نشنيده گرفت و همه را به سيبرى فرستاد . اين سرگذشت را من در عشق‌آباد از خود همين استاد محمدرضا كه به دروغ گفت من مسلمان هستم و گواهى مىدهم كه حاجى محمدرضا را از روى دشمنى كشتند شنيدم ، آن هم با چه خودنمايىاى و در آن روز با خوشى به سخنان او گوش مىدادم و بر او آفرين مىگفتم و مىگفتم : « چنين كنند بزرگان چو كرد بايد كار » . نه من ، هر كس كه مىشنيد به او آفرين مىگفت ، ولى امروز به چشم من و در نزد مردم راست و درست دروغ به هر رويى كه گفته شود ناپسند است . اكنون ميرزا ابوالفضل گلپايگانى را به شما مىشناسانم . او در تهران با بهائيان دمساز شد و پس از آن گرفتار گشت . بد نيست پاسخ و پرسشى كه در زندان از او كرده‌اند