تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
گرفت و همچنان گرامى بود تا بهاء درگذشت . چون عبدالبهاء چهار دختر داشت و خواستگاران زيادى چشم آز به اين دخترها باز كرده بودند ، سيدمهدى يكى از آنها را براى پسر خود سيدحسين مىخواست ؛ عبدالبهاء به اين كار تن نداد و دخترها را به ديگران داد كه از پايه و جاه از او كمتر بودند ؛ از اين‌رو دلتنگ شد و در اين كار و كارهاى ديگر بر عبدالبهاء خرده‌ها گرفت و به نام « نبذه » نامه‌ها در خرده‌گيرى از كارهاى عبدالبهاء به بهائيان نوشت و از پيروان « غصن اكبر » شد و اينكه او را به دو نام مىخواندند از اين راه بود كه پدرزن او سيدمهدى نام داشت و گماشته‌ى بيگانگان بود ، براى اينكه از نام او سودورزى كند بعد از درگذشت او به فرمان بهاء نام خود را كنار گذاشت و نام پدرزن را برگزيد . چند روزى ديگر در بادكوبه مانديم سپس با ميرزا مهدى روانه‌ى كراسناودسك ( تازه شهر ) شديم و از آنجا سوار راه‌آهن شديم و رو به عشق‌آباد گذاشتيم . در راه ديه‌ها و آبادىها ديديم كه همه ديدنى بود و روزگارى در خاك ايران بود . چون به عشق‌آباد رسيديم در گوشه‌ى « مشرق‌الاذكار » - نمازخانه‌ى بهائيان كه ساختمانى باشكوه و زيبا و باغى و گلستانى دلگشا داشت - خانه گرفتيم و دوستان به ديدن‌مان آمدند . در اين شهر و شهرهاى ديگر مسلمان‌نشين ، همه‌ى بهائيان آزاد بودند و فرمانروايى روس تزارى دست آنها را در هر كار باز گذاشته بود ؛ چنان كه به نام مشرق الاذكار نمازخانه ساخته بودند و از روز نخست كه از گوشه و كنار كشور ايران مردم در آن شهر گرد آمدند زهر چشمى از مسلمانان گرفتند و اگرچه گزارش آن را در دفتر ديگر نوشته‌ام ولى باز بد نيست كه يادآور شوم : چون بازار داد و ستد و كار بازرگانى در عشق‌آباد گرم بود ، بسيارى از مردم يزد و آذربايجان و خراسان روى بدان‌شهر نهادند و پادشاهان و فروانفرمايان روز به بهائيان كمك شايانى مىكردند و چون سازمان روبه‌راهى داشتند انجمن‌ها براى خواندن مردم به كيش بهائى برپا نمودند ، ولى چون در كارهاى خود آزاد بودند و چيزى از مردم نهان نمىداشتند و مردم بر همه‌ى كارهاى درون و بيرون آنها آگاه بودند و