نمىتوانستند گندمنمايى و جوفروشى كنند ، كسى از مسلمانان عشقآباد و ديگر شهرها به آنها نگرويد .
در ميان بهائيان مردى بود به نام حاجى محمدرضا اصفهانى كه هر چه مىخواست مىگفت و به مسلمانان بسيار زخم زبان مىزد ، تا آنكه حاجى محمدرضا را كشتند و پس يكسره به ديوانخانه رفتند و گفتند : « چون اين مرد به بزرگان دين ما زباندرازى كرد ما او را كشتيم و اكنون آمديم كه شما را آگهى دهيم تا بدانيد خون او را تاوان نيست . » بهائيان به دست و پا افتادند و گفتند : « چنين نيست ، اينها از روى دشمنى آن مرد را كشتند و اين شيوهى ديرينهى مسلمانان است كه ريختن خون ما را روا مىدانند . » گفتگو زياد شد ، سرانجام از كانون پادشاهى روس چند نفر براى بررسى به عشقآباد آمدند . ميرزا ابوالفضل گلپايگانى هم آن روزها در عشقآباد هياهو به پا كردند و سخنها ساختند و در پايان گفتند ما گواه بسيار داريم كه مسلمانها با ما دشمناند و از روى دشمنى حاجى را كشتهاند .
پيشواى مسلمانان كه مردى كمدانش بود و شيخ احمد نام داشت گفت : « تمام آنهايى كه به سود بهائيان گواهى مىدهند مسلمان نيستند ، اگر راست مىگويند يك مسلمان بيايد و گواهى بدهد . » ميرزا ابوالفضل گفت : ما اين سخن را مىپذيريم و گواه از مسلمانان مىآوريم . چون مسلمانها بىگمان مىدانستند كه هيچ مسلمانى گواهى به دروغ نمىدهد پذيرفتند . آنگاه استاد محمدرضا يزدى را كه بهائى بود و پدرزنش از سرشناسان بهائيان يزد بود و سرانجام در اين راه كشته شد برانگيختند تا در دادگسترى بگويد من مسلمانم و گواهى مىدهم كه حاجى محمدرضا را از روى دشمنى و كينه كشتند . چون سر و و كلهى استاد محمدرضا به نام گواه در ديوانخانه پيدا شد ، شيخ احمد فرياد كشيد : « اين مسلمان نيست بهائى است . » ميرزا ابوالفضل به ديوانيان گفت از اين مرد بپرسيد كه چه نشانى دارى كه اين بهائى است ؟ » شيخ احمد گفت : « اگر اين مرد مسلمان بود دختر از بهائى به زنى نمىگرفت ، كجا مسلمان دختر جز از همكيش مىگيرد . » ميرزا ابوالفضل لبخندى زد و رو به ديوانيان گفت : « ببينيد چگونه بىآزرمى
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 297
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٢٩٧