رويش مىگذارند و گرداگردش مىنشينند ، همين سخنانى را مىگويند كه من اينجا مىگويم . ميرزا حسينعلى را خدا و آفرينندهى جهان مىدانند ، امّا اكنون كه بيم رفتن پاى قاپق هست او را بندهى كمترين خدا مىشمارند . » ( پاى قاپق كه اكنون به ميدان اعدام معروف است ، جايى بوده است كه بزهكاران را در آنجا به پاداش مىرساندند و در ميان ميدان سكويى بوده است كه تير بلندى ميان آن فرو كرده بودند . ) مىگويند چون اين سخن به گوش فرهادميرزا برادر محمدشاه قاجار رسيد كه ملا محمدرضا ، بهاء را خدا مىداند ، برآشفت ، او را خواست و گفت : « تو كسى را خدا مىدانى كه در مرغ محلهى شميران در نزد من و ديگران كارهاى ناشايست و ناروا از او سر زد كه سزاوار بندهى برگزيدهى خدا نيست تا چه رسد به خدا ؟ ! » ملامحمدرضا بر سر زانو نشست و گفت : « تو گناه خود را به زبان آوردى و خشنود شدى ، پس سخن تو پذيرفته نيست ، تو بزهكارى و او پاك و بىآلايش . »
دربارهى ملا محمدرضا سخنان ديگر گفتهاند كه پذيرفتن آن دشوار است ؛ گفتند : « با دختر خود آميزش كرد و چون او را سرزنش كردند ، گفت : « در اين كيش در اينباره بازداشتى نرسيده و به فرمان خرد باغبان ، خرد باغبان مىتواند از ميوهى درختى كه با دست خود كاشته بخورد . »
سيداسدالله مىگفت در زندان كه بوديم ماه روزه سر رسيد و همهى ما از ترس زندانبانان روزهدار بوديم ، ولى در نهان روزه مىخورديم . روزى در زندان پاسداران ما نبودند ، من آلو مىخوردم به ملا محمدرضا گفتم كه بيا از اين آلوها بخور . گفت : « نمىخورم روزهدارم . » گفتم : « از نگهبانان كسى نيست كه ببيند . » گفت : « مىدانم ، ولى چون خود را روزهدار نشان دادم نادرستى نمىكنم ، اگر بخورم نزد نگهبانان آشكارا هم خواهم خورد ، زيرا من دورويى و نيرنگبازى را خوش ندارم . . . »
سيدمهدى كه او را سيدعلىاكبر نيز مىخواندند از اهل دهج يزد و از كسانى بود كه از بغداد همراه بهاء تا درنه و عكا رفت و در سال 1261 خورشيدى به ايران آمد و گرفتار شد و در زندان رنجها كشيد و پابرجا بود . و از بهاء پاى نام ، اسم اللهالمهدى
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 295
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٢٩٥