تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
نامى كه براى خود در سخن گزيده بود « حيرت » بود . بارى از سخن دور افتاديم . سيداسدالله مىگفت من در زندان تهران از مبلغان اين گروه چيزهايى ديدم كه شرمم مىآيد آنها را بازگو كنم ؛ يكى آنكه به‌جز ملا محمدرضا محمدآبادى يزدى و سيدمهدى دهجى . همه از بهائيگرى بيزارى جستند و در زندان چون خردسالان از يكديگر بهانه‌جويى مىكردند و سر به سر همديگر مىگذاشتند و گاهى كه براى يكى از آنها كه در تهران كس و كار داشت ميوه و خوراكى مىآوردند پشتش را به هم‌زنجير مىكرد و آنچه آورده بودند به تنهايى مىخورد ، مانند كودكانى كه با يكديگر خشمگين‌اند . و نيز مىگفت پس از آنكه از زندان رها شديم و من به عكا رفتم و در آنجا ماندنى شدم ، پس از چند سال عكسى كه در زندان از ما گرفته بودند به دست بهائيان افتاد و براى عبدالبهاء فرستادند و چون ديد نام و سخن هر يك را در پشت آن نوشته‌اند و سخنان برخى زننده و ناسزاست ، خشمگين شد و پاره‌اى از آنها را پاك كرد و چيز ديگر نوشت . اكنون بد نيست كه ملا محمدرضا و سيدمهدى را به شما بشناسانم . ملا محمدرضا بهائى پابرجايى بود و آشكارا دم از بهائىگرى مىزد و از كسى نمىترسيد و داستان‌ها در اين‌باره از او نقل مىكنند . مىگويند : روزى كامران‌ميرزا فرماندار تهران از او پرسيد : « تو ميرزا حسينعلى بهاء را چه مىدانى ؟ » گفت : « چنان كه خود او گفته است او را خدا مىدانم . » پرسيد : « همه‌ى بابيان بهائى اين را مىگويند يا تو تنها ؟ » پاسخ داد : « همه در اين سخن با من همراهند . » در اين ميان فرمان داد چند نفر ديگر را از زندان نزدش آوردند و روبه‌روى ملا محمدرضا از آنها پرسيد كه ميرزا حسينعلى را چه مىدانيد ؟ گفتند : « آفريده‌ى خدا و بنده‌ى پروردگار . » كامران‌ميرزا روى به ملامحمدرضا نمود و گفت : « مىبينى اينها چيز ديگر مىگويند و تو چيز ديگر ، مگر دوگانگى در ميان‌تان هست ؟ » گفت : « نه ، دوگانگى در ميان نيست . بهائىها دو دسته‌اند بهائى پاى سماور و بهائى پاى قاپق . اينها بهائى سماورند ، وقتى كه سماور را آتش مىكنند و قورى چايى را دم مىكنند و بر