گرفتند و آن روز مرا سيداسدالله ارسىدوز قمى مىگفتند ؛ چه كارم ارسىدوزى بود ؛ در تبريز هم سرگرم همين كار بودم و به سيدباشماقچى بلندآوازد بودم بر و رويى داشتم ، زنها شيفتهى من مىشدند و من دلدادهى شاهزاده عينالدوله بودم كه در آن روزگار جوانى نيكچهره و فرمانفرماى آذربايجان بود . هرگاه كه عينالدوله سواره از جلوى دكان من كه در راستهى بازار و سر راه او بود مىگذشت ، من مات رخسارش مىشدم و بسا پياده در ميان چاكرانش به راه مىافتادم تا به خانهاش برسانم . روزى در ستايش شاهزاده به پيشواز چامهى منوچهرى رفتم .
منوچهرى مىگويد :
آمدشب و از خوابمرارنج عذاب است * اى دوست بيار آنچه مرا داروى خواب است
چه مرده و چه خفته كه بيدار نباشى * آنرا چه دليل آرى و اينرا چه جواب است
من جهد كنم بىاجل خويش نميرم * درمردن بيهوده چهمزد و چه ثواب است
من خواب ز ديده به مى ناب ربايم * آريى عدوى خواب جوانان ، مى ناب است
سختم عجب آيد كه چگونه بردش خواب * آنرا كه بهكاخ اندر ، يك شيشه شراب است
وين نيز عجبتر كه خورد باده پى جنگ * بىنغمهى چنگش به مى ناب شتاب است
اسبى كه صفيرش نزنى مىنخورد آب * نى مرد كم از اسب و نه مى كمتر از آب است
در مجلس احرار سه چيز است و فزون نه * و آن هر سهشراب است و كباب است و رباب است
نه نقل بود ما را نى دفتر و نى نرد * وين هرسه بدين مجلس ما ، در نهصواب است
دفتر به دبستان بود و نقل به بازار * وين نرد به جايى كه خرابات خراب است
ما مرد شرابيم و كبابيم و ربابيم * خوشاكه شراباستورباباست و كباب است
سيداسدالله سپس غزل خود را خواند كه آغاز و انجامش در يادم مانده :
چشم تو به خواب است ز بس مست شراب است * بختم شده بيدار كه اين فتنه به خواب است
اى « حيرت » جانانه ز اشعار چه خواهى * بر موزه بزن بخيه كه بغداد خراب است