تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣
گرفتند و آن روز مرا سيداسدالله ارسىدوز قمى مىگفتند ؛ چه كارم ارسىدوزى بود ؛ در تبريز هم سرگرم همين كار بودم و به سيدباشماقچى بلندآوازد بودم بر و رويى داشتم ، زن‌ها شيفته‌ى من مىشدند و من دلداده‌ى شاهزاده عين‌الدوله بودم كه در آن روزگار جوانى نيك‌چهره و فرمانفرماى آذربايجان بود . هرگاه كه عين‌الدوله سواره از جلوى دكان من كه در راسته‌ى بازار و سر راه او بود مىگذشت ، من مات رخسارش مىشدم و بسا پياده در ميان چاكرانش به راه مىافتادم تا به خانه‌اش برسانم . روزى در ستايش شاهزاده به پيشواز چامه‌ى منوچهرى رفتم . منوچهرى مىگويد :
آمدشب و از خواب‌مرارنج عذاب است * اى دوست بيار آنچه مرا داروى خواب است چه مرده و چه خفته كه بيدار نباشى * آن‌را چه دليل آرى و اين‌را چه جواب است من جهد كنم بىاجل خويش نميرم * درمردن بيهوده چه‌مزد و چه ثواب است من خواب ز ديده به مى ناب ربايم * آريى عدوى خواب جوانان ، مى ناب است سختم عجب آيد كه چگونه بردش خواب * آن‌را كه به‌كاخ اندر ، يك شيشه شراب است وين نيز عجب‌تر كه خورد باده پى جنگ * بىنغمه‌ى چنگش به مى ناب شتاب است اسبى كه صفيرش نزنى مىنخورد آب * نى مرد كم از اسب و نه مى كمتر از آب است در مجلس احرار سه چيز است و فزون نه * و آن هر سه‌شراب است و كباب است و رباب است نه نقل بود ما را نى دفتر و نى نرد * وين هرسه بدين مجلس ما ، در نه‌صواب است دفتر به دبستان بود و نقل به بازار * وين نرد به جايى كه خرابات خراب است ما مرد شرابيم و كبابيم و ربابيم * خوشاكه شراب‌است‌ورباب‌است و كباب است
سيداسدالله سپس غزل خود را خواند كه آغاز و انجامش در يادم مانده :
چشم تو به خواب است ز بس مست شراب است * بختم شده بيدار كه اين فتنه به خواب است اى « حيرت » جانانه ز اشعار چه خواهى * بر موزه بزن بخيه كه بغداد خراب است