تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
سراغ كشاورزان مىرفتند و به نام اينكه ما فرزند پيغمبريم پنج يك مىخواستند ؛ مسلمانان هم ، چنان‌كه روش‌شان بود به اين‌گونه مردم كمك مىكردند ؛ سرانجام اين دو نفر به دامن بهائيان افتادند و از مبلغان شدند . برادر بزرگ‌تر خود را نيّر ناميد و كوچك‌تر سينا . سينا سه پسر داشت كه پسر ميانى همين سيدجلال است كه از مبلغان شد . با آنكه دانشى نداشت و مرد خوشرويى نبود و داراى اندامى خشن و رخى تيره بود ، به دستيارى رهبرى مردم به اين كيش به جنبش درآمد تا سر از عشق‌آباد درآورد و در آنجا ماند و دختر يكى از بهائيان يزدى را كه مردى دارا بود گرفت و اين را هم بدانيد كه اين نير و سينا سخنورى هم مىكردند و چون گوينده‌اى به نام مصطفى قلى سيناى اصفهانى داشتيم گاهى سخنان او را به اسم اين جا مىزدند :
گفتمش گل رخش دميد كه من * گفتمش غنچه لب گزيد كه من گفتمش كيست بنده‌ى قد تو * سرو از باغ سركشيد كه من گفتمش ابروى تو را كه غلام * قامت ماه نو خميد كه من گفتمش كيست بهتر از خورشيد * پرده از روى خود كشيد كه من گفتمش در هواى تو كه پرد ؟ * مرغ هوش از سرم پريد كه من گفتمش بوى زلف تو كه دهد * باد از بوستان وزيد كه من گفتمش كيست بى خود از غم تو * گل به تن پيرهن دريد كه من گفتمش كيست چون منت سينا * از همه چيز دل بريد كه من
اين چامه از شادروان سيناى اصفهانى است نه سيناى سدهى . سخن از سيداسدالله بود كه آن روز مرا به شگفتى وامىداشت و چون به اندازه‌ى خود آزادمرد بود ، من از او پرسش‌هايى مىنمودم و او هم پاسخ‌هايى مىداد و از گزارش زندگى و سختىهايى كه كشيده بود چيزها مىگفت . بيشتر بهائيان به‌ويژه بزرگان اين گروه از راه رشك از او خشنود نبودند ، چه از هر رو بر آنها فزونى داشت ، تنها ريش سفيدش گوى پيشى را از همه ربوده بود . او گفت در سال 1300 قمرى كه بهائيان را در تهران گرفتند و به زندان انداختند ، مرا هم