تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
هياهويى به راه انداختند و كشمكش بين دو دسته درگرفت تا پاى فرماندار عكا به ميان آمد و سمندر به سود پيروان عبدالبهاء و به زيان دختر و دار دسته‌ى غصن اكبر گواهى داد ؛ اين كار سمندر را در نزد عبدالبهاء گرامىتر و در پيش پيروان دو آتشه و دورو ارجمندتر نمود و بر نيرومندىاش افزود . سمندر ديگر آن دختر نازپرورده و زيبا را كه روزى مايه‌ى سرافرازى او بود نديد و اين آرزو را به گور برد و آن دختر ، كه در جوانى بىشوهر شد و فرزندى هم نياورد كه مايه‌ى دلخوشى او باشد ، سال‌ها در عكا نزد خاندان شوهرش به سر مىبرد . در آن روزگار كه من در حيفا بودم ، روزى به عكا و بهجى رفتم ؛ در نزديك كاخ پيرزنى را ديدم كه رو به كاخ مىرفت ، از آنكه همراه من بود و از من آشناتر بود پرسيدم : « اين كيست ؟ » گفت : « دختر سمندر زن ميرزا ضياءالله . » خيلى دلم مىخواست كه نزد او بروم و از او سراغى بگيرم ، ولى ترسيدم ؛ براى اينكه عبدالبهاء هيچ نمىخواست كه پيروانش با خويشان برادرانش ديدن كنند و در پنهان بازرسان گماشته بود كه اين اگر در ميان راه يا جاى ديگر كسى با آنها روبه‌رو شود يا گفتگو كند ، او را آگاه سازند تا آن بيچاره را از درگاه براند . پس از چندى ميرزا منير و برادرش شيخ احمد به عشق‌آباد رفتند و چون ميرزا منير مردى زرنگ و پشت هم انداز بود در عشق‌آباد بين بهائيان نمودى كرد و گفتگوى آزادى زنان را به ميان كشيد و چند نفرى به دورش گرد آمدند و در برابر آنان دسته‌ى نيرومند ايستادگى كردند و اين كار را ناستوده پنداشتند و شگفت اينجا بود كه هر يك از اين دو دسته بر راستى و درستى سخن خود را از گفته‌هاى عبدالبهاء گواه مىآوردند ، مانند اين پيشامد در تهران هم رخ گشود . پس از درگذشت عبدالبهاء ميرزا منير يكبارگى مبلغ شد و در شهرها گردش مىكرد و مردم را به كيش تازه مىخواند تا درگذشت . اكنون سيدجلال يا به گفته‌ى ميرزا منير سيدجنجال را به شما بشناسانم . دو برادر بودند از اهل سده‌ى اصفهان كه شال سياهى به دور سر مىپيچيدند و در سر خرمن به