تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠
و خندان بود و با آنكه جز خواندن و نوشتن در جوانى چيزى نياموخته بود گاهى چامه‌اى مىسرود ! و اين همان كسى است كه در سال 1262 خورشيدى گرفتار شد و به زندان رفت و پس از آن خود را به عكا رساند و چاكر آستان بهاء شد و پس از آنكه عبدالبهاء آزاد شد و به آمريكا رفت ، از همراهان او بود . چند روزى كه در بادكوبه بوديم با هم بوديم و گاه و بيگاه از سخنان سخنوران و گفته‌هاى ديگران براى يكديگر مىخوانيدم و آنها كه مزه‌ى اين كار را دريافته بودند در نزد ما مردمى بىمزه و كم‌دانش بودند چيزى كه در آنجا بر شگفتى من افزود اين بود كه مبلغان با يكديگر ميانه‌ى خوبى نداشتند ، به‌ويژه ميرزا منير و سيدجلال كه ميرزا منير او را سيدجنجال مىناميد و بر سر آزادى زنان كه ميرزا منير آن را مىخواست و سيدجلال ناروا مىدانست گفتگوها داشتند و يك بار هم در عشق‌آباد در اين‌باره با يكديگر كتك‌كارى كردند . ميرزا منير پسر يكى از بابيان قزوين بود كه او را نبيل قزوينى مىگفتند . نبيل برادر شيخ كاظم سمندر بود و از خانواده‌ى كهنه‌ى بابيان بودند و دختر سمندر را كه خوشگل و بانمك بود ، بهاء براى يكى از پسرهايش ميرزا ضياءالله - برادر تنى ميرزا محمدعلى - خواست و اين روز اين خاندان در چشم بهائيان گرامى شدند و پس از درگذشت بهاء كه ميان فرزندانش كشمكش در گرفت و عبدالبهاء بر برادران خود چيره شد و آنان را راند ، شيخ كاظم سمندر از ترس عبدالبهاء نامى از دختر خود نبرد و ديگر نامه به او ننوشت تا ميرزا ضياءالله در جوانى به سن 35 سالگى درگذشت و زنش نزد برادران تنى شوهر ماندگار شد و پس از چندى سمندر به عكا رفت . يك روز كه با دسته‌اى از پيروان عبدالبهاء به آرامگاه بهاء رفته بود و پسرش ميرزا غلامعلى دنبالش بود ، ناگهان ديد زنى با سر و روى باز در آستانه پيدا شد و به سوى او دويد ، سمندر دستپاچه شد كه اين زن كيست ؟ پسرش گفت : پدرجان ! اين خواهر من است . » همين كه خواستند پدر و دختر ديدارى تازه كنند سمندر از سرانجام كار ترسيد و خود را به كنارى كشيد ، ولى آن دسته كه با او بودند