تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 289

مساهمون:

ص٢٨٩
بهائيان تبريز و آذربايجان نادان‌تر و بىخردتر از جاهاى ديگر بودند ، ولى در پاكدامنى از برخى شهرهاى ديگر جلو بودند . بارى در تبريز كارهاىمان را رو به راه كرديم و از آنجا آهنگ بادكوبه كرديم و با راه‌آهن به جلفا رهسپار شديم . جلفا در مرز است ، بخشى از آن در خاك ارس بود و بخشى در سرزمين ايران و روخانه‌ى ارس اين دو بخش را از يكديگر جدا مىكرد . پس از آنكه به جلفا رسيديم و افزار راه‌مان را از گمرك گذرانديم ، نزديك فرو رفتن آفتاب بود . من به كنار رود ارس آمدم و نگاهى به آن افكندم و به ياد چامه‌ى حافظ شيرازى افتادم و آن را خواندم :
اى صبا گر بگذرى بر ساحل رود ارس * بوسه‌زن برخاك‌آن وادىومشكين‌كن نفس . . .
و دست و رويى با آب شستم و به ياد روزگار گذشته افتادم و اندوه خوردم كه چرا ما آن كشور پهناور را به اين‌گونه درآورديم و تا اينجا پاى خود را پس كشيديم . بارى چون تابستان بود نزديك ايستگاه راه‌آهن شب را گذرانديم و بامداد روز ديگر به راه افتاديم و به الكساندر پول رسيديم . و از آنجا به نخجوان و ايروان و اوج كليسا ( كانون ارمنىها ) در چند روز گذر كرديم و از جنگل‌هاى سرسبز و خرم گذشتيم تا به تفليس رسيديم ، تفليس همانجاست كه شيخ صنعان دلداده‌ى دختر ترسا شد . شب و روزى در خانه‌ى احمداف‌ها مانديم و از آنجا روانه‌ى بادكوبه شديم و يكسر به مسافرخانه آمديم چون بدانجا رسيديم ديديم كه مبلغان بهائى از هر گوشه و كنار در آنجا گرد آمده‌اند مانند سيداسدالله قمى ، سيدجلال سينا ، منير نبيل‌زاده ، ميرزاعبدالخالق كه از مردم بادكوبه بود و چند تن ديگر و پس از چند روز حاجى امين هم از ايران به آنجا آمد كه گزارشش را برايتان خواهم گفت . من از ديدن اينها شادى نمودم و با خود گفتم : « سپاس خدا را كه به آرزوى خود رسيديم اگر در ميرزا مهدى كم و كاستى هست و يا در دانش كمبودى دارد ، اينها چنين نيستند . » در ميان اين دسته سيداسدالله قمى مرا بيشتر گرفت و او ريش سفيد برفى و اندامى برازنده و رخى پر فروغ و زبانى چرب و شيرين داشت و در هفتاد و پنج سالگى شاد