سخنان اين مرد خداپرست را بشوند و به اين كيش بگروند . پس از آنكه آمديم و نشستيم و دو فنجان چاى خورديم و از اين در و آن در سخن پيوستيم ، زاهد پرسيد : « بزرگان دين در نوشتههاى خود دربارهى آنكه خواهد آمد سخنها گفته و نشانىها داده اين كس كه شما ما را به او مىخوانيد با همان نشانىها آمده است ؟ » ميرزا مهدى سرى تكان داد و لبخندى زد و گفت : « دوستان من بدانيد و آگاه باشيد اگر عبد بخواهد كه اقوال و اعمال عباد را از عالم و جاهل ميزان معرفت حق و اولياى او قرار دهد هرگز به رضوان معرفت ربالعزه داخل نشود و به عيون علم و حكمت سلطان احديت فائز نگردد ؛ ناظر به ايام قبل شويد كه چقدر مردم از اعالى و ادانى كه هميشه منتظر ظهورات احديه در هياكل قدسيه بودند به قسمى كه در جميع اوقات و اوان مترصد و منتظر بودند و دعاها و تضرعها مىنمودند كه شايد نسيم رحمت الهيه به وزيدن آيد و جمال موعود از سرادق غيب به عرصهى ظهور قدم گذارد و چون ابواب عنايات مفتوح مىگرديد و غمام مكرمت مرتفع و شمس غيب از افق قدرت ظاهر مىشد ، جميع تكذيب مىنمودند . »
اين سخنان را كه از كتاب « ايقان » از بركرده بود و به نام خود مىخواندند ، چون آميخته به واژههاى تازى بود و روان خوانده مىشد در شنوندگان كودن رخنه مىكرد و ديگر ياراى پرسش نداشتند و سرگردان مىماندند . بيشتر هنر اين مرد و همانندهايش اين بود كه تا مىتوانستند به جاى واژهى تازى ، پارسى به كار مىبردند به جاى خون ، دم ، به جاى مس ، نحاس ، به جاى بيدار بودن ، تيقظ ، اين نيز كمك بزرگى بود تا شنويده و پرسش كننده بهراسد و نتواند دم بزند . اين ميرزا مهدى و ديگر مبلغان از اين راهها با مردم روبهرو مىشدند و گفت و شنود مىكردند .
اين مرد گذشته از اينها بسيار خودپرست و خودنما بود و از خواندن دفترهاى دانش بيزار و چون مىديد كه من هر روز و هر شب بايد نوشتههايى از زير چشم بگذرانم و بخوانم برآشفته مىشد ، ولى به روى خود نمىآورد . از زنجان به تبريز و شهرهاى ديگر آذربايجان رفتيم كه گزارش آن را در كتاب « صبحى » نوشتهام .
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 288
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٢٨٨