تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
خواسته است . بارى در آن روزها من نيز چنان بودم . تا اين انديشه‌ها به دلم مىگذشت از ترس آزمايش و لغزش ، از خدا خواهش آمرزش مىكردم . روزها گذشت ، ماه‌ها سپرى شد و سال‌ها به سر آمد و هر دم دلتنگى من بيشتر مىشد ؛ به‌ناچار پدرم مرا با يكى از دوستان زردشتى كه برزو نام داشت و در قزوين خانه گرفته بود بدان شهر روانه كرد . چهل روز من در ميان بهائيان قزوين به سر بردم و چيزها ديدم كه به گفتن درنمىآيد ، ولى در من دگرگونى پديدار نكرد و همچنان در كيش بهائى پابرجا و استوار بودم و سرانجام يكى از مبلغين بهائى كه نامش ميرزا مهدى اخوان‌الصفا بود به قزوين آمد و پس از چند روزى روانه‌ى زنجان و آذربايجان شد . من نيز كه آرزومند بودم در راه اين كيش گام‌هاى بلندترى بردارم با او هم‌كاسه و هم‌كيسه و همراه شدم . چهل و يك روز در زنجان مانديم و چون اين شهر يكى از كانون‌هاى بابيان بود و بابيان پرشورى داشت و در روزگار باب جنگ‌ها و خونريزىها در آنجا رخ داده بود ، بررسى بسيار كردم و چند تن از پيروان صبح ازل را كه مردمى هنرمند بودند ديدم و مسجدى كه حجت زنجانى به گفته‌ى بابيان كه سرور آنان بود و در آنجا نماز مىخواند و هم آنجا كه سنگر بابيان بود ديدم و از ميان تل خاكى كه دورش را ديوار كشيده بودند و گلوله‌هاى توپ هنوز در آنجا بود از چشم گذراندم . » من تا آن‌روز « مبلّغ » هاى اين گروه را از نزديك نديده بودم و از اين پيشامد بىاندازه شادمان بودم كه با مردان خدا و آنهايى كه در دانش و شناسايى اين كيش دستى دارند آشنا مىشوم و از آنها سودها مىگيرم و بهره‌ها مىبرم و با آنكه دانش من بر ميرزا مهدى فزونى داشت ، از راه پاكدلى بندگى او را برگزيدم ؛ ولى هر چه به او نزديك‌تر شدم او را نارساتر و نادان‌تر يافتم ، اين مرد هيچ مايه‌ى دانش نداشت جز آنكه سخنانى از گفتارهاى بهاء و عبدالبهاء از بر كرده بود و به نام خود در هر جا چنان مىخواند كه شنونده گمان مىكرد از خود اوست . روزى در زنجان در خانه‌ى مردى كه زاهد نام داشت رفته بوديم زاهد يكى دو نفر را خوانده بود كه بيايند و