نام خود را در تاريخ ننگين كرد و مردم اين كشور هميشه او را به نفرين ياد مىكنند ، مردى در كنار شهر بغداد در خانهى كوچكى زندگى مىكرد . در آن خانه گربهاى آمد و شد داشت كه كارش دزدى بود و از نان خشك هم نمىگذشت . چنان اين زن و شوهر را به ستوه آورد كه سرانجام گربه را گرفتند و در جوالى كوچك كردند و به رودخانهى دجله انداختند كه ديگر نتواند به آن خانه بيايد و هرگز گمان نمىكردند كه بار ديگر آن گربهى دزد را در خانه ببينند . گاهى كه گربه در رودخانه در آب بالا و پآئين مىرفت و از زندگى نوميد شده بود و نزديك بود خفه شود ، ناگهان هارون با يكى دو نفر از نزديكان خود كه در كرجى « 1 » نشسته بودند به آنجا رسيدند كه گربه در آب زير و رو مىشد . هارون تا چشمش به گربه خورد فرمود او را گرفتند و به درون كرجى بردند ، گربه تكانى به خود داد و خودش را خشك كرد و نگاهى به دور و بر خود انداخت . هارون دريافت كه گربه را از آن رو به آب دجله انداختهاند كه خواستهاند از دست او آسوده شوند . براى آنكه از آن پس كسى را ياراى اين نباشد كه به گربه آزارى برساند . دستور داد تا فرمانى بنويسند و بر گردن گربه بياويزند كه : « به فرمان خليفه اين گربه به هر جا پا گذاشت و به هر چيز كه دست دراز كرد كسى نبايد به او آزارى برساند . » اين فرمان را به گردن گربه آويختند و رهايش كردند . گربه راه خود را گرفت و پيش رفت تا سر از خانهى آن مرد و زن درآورد تا چشم زن و مرد به گربه خورد ، انگشت به دهن ماندند كه گربه را چه كسى از رودخانه بيرون كشيد و به خانهى اينها فرستاد ، نزديكتر كه آمدند و فرمان خليفه را كه ديدند شوهر به زن گفت : « تا روزى كه فرمان خليفه در گردن اين جانور نبود ما از دستش رنج مىكشيديم ، اكنون كه فرمان هم دارد چگونه مىتوان در برابرش ايستادگى كرد ؛ يا او بايد در اين خانه باشد يا ما ، او را كه با اين فرمان نمىشود از اين خانه بيرون كرد ، پس برخيز تا ما برويم . » هر چه داشتند و مىتوانستند با خود بردند و به جاى ديگر كوچ كردند .
هامش
( 1 ) . كرجى : قايق پارويى