گويند يكى از ياران او قيس پسر عاصم بود . پس از آنكه به كيش مسلمانى درآمد روزى در پيشگاه پيغمبر از روزگار گذشته و كارهاى نابهنجار خود سخن مىگفت كه چگونه و چسان هفت دختر بىگناه خود را زنده به گور كرد . پيغمبر از آن سرگذشت گريان شد ، قيس پشيمانى از گناه را به ميان كشيد و آمرزش خواست با آنكه گناه از روزگار پيشين بود پيغمبر فرمود : « بايد در برابر آن گناه بزرگ و كشتن هفت دختر هفت بنده آزاد كنى . » قيس گفت : « من خداوند شترانم . » پيغمبر فرمود : « هفت شتر بايد در راه خدا بدهى . »
و هم هرزگى و روسپىبازى ميان اين گروه روا بود ، پيغمبر آنها را از اين كارهاى ناستوده بازداشت تا مردم دريابند كه پذيرفتن كيش مسلمانى تنها به گفتار نيست به كردار است ، جز رفتار پسنديده چيزى پذيرفته نيست و جز مردم راستگفتار و بىآزار كس گرامى نه ؛ ولى من مىديدم بسيارى از آنهايى كه دم از بهائىگرى مىزدند ، كردارى پسنديده ندارند و ستم و بيدادگرى پيشهى آنهاست و با آنكه مىشود آنها را به راه راست راهنمايى كرد در اين باره كوتاهى مىشود و شگفت اينجاست كه اينها با همهى كارهاى ناستوده ، در نزد خداوند كيش گرامى بودند .
من مىگفتم چرا به پدر من و ديگران پند نمىدهند و نمىگويند : « گرفتم كه از زن خود خرسند نبوديد و او را رها كرديد فرزندان خردسالتان چه گناهى كردهاند كه بايد رنج ببينند و در اندوه به سر برند ؟ ! » در همان روزها كه من رنجور دل بودم و دلتنگى مىنمودم ، نامهاى از از عبدالبهاء براى پدرم رسيد كه در آغاز سخن نوشته بود : « اى سمى حضرت مقصود ! جانم فداى نام تو باد على قول شيخ سعدى نام تو مىرفت و عاشقان بشنيدند هر دو به رقص آمدند سامع و قائل . » من با خود گفتم با در دست داشتن چنين نوشتههايى از سوى كسى كه او را برانگيختهى برگزيدهى خدا مىدانند چگونه مىتوانند از هوسهاى ناشايست خود دست بكشند ، كار آنها مانند آن افسانه است كه آوردهاند :
مىگويند در روزگار هارون ، خليفهى ستمگر عباسى كه برمكىها را از ميان برد و
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 284
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٢٨٤