فراموش نمىكنيم و هر جا باشيم او را بنده و پرستندهايم . »
بارى هم شيخالرئيس و هم محمدعلىخان هر دو بدرود زندگى گفتند و در زير خاك خفتند و از آنها جز يادى به ستايش و نكوهش بر جا نماند .
از روش شيخالرئيس در آموزش و پرورش سخنها دارم كه اگر براى شما بنويسم دفتر دور و دراز مىشود .
چند سالى گذشت ، من در آموزشگاه دانشها مىخواندم و در بيرون آموزشگاه در نزد بزرگان بهائى رازهايى از كيش و آئين تازه فرا مىگرفتم و خود را آماده مىكردم كه به جان مردم بيفتم و آنها را به اين كيش بخوانم . استادان من در اين رشته ميرزا نعيم سدهى اصفهانى ، فاضل شيرازى ، ميرزا عزيزاللهخان مصباح و شيخ كاظم سمندرى قزوينى بودند . در ميان شاگردان ايشان من سر پرشورى داشتم و بسيارى از سخنان بهاء و عبدالبهاء را از بر كرده در انجمنها مىخواندم و سخنپردازى مىكردم . در آموزشگاه نيز همشاگردىهاى خود را به كيش بهائى راهنمايى مىكردم و در اين راه چندبار چوب خوردم .
رفتهرفته دانشم در اين روش چنان شد كه با هر مسلمان كه روبهرو مىشدم و گفتگو مىكردم درمانده مىشد و ناتوانى مىنمود و چنان گمان مىكردم و مىكرديم كه از روز پيدايش گيتى تاكنون كيش و آيينى چون اين آئين پديد نشده و هر پانصد هزار سال يك بار چنين كيشى پديدار مىشود كه همهى دستورها و فرمانهايش با ترازوى خرد برابرى مىكند و براى آسايش مردم گيتى بهتر از اين ، راه و روشى نيست و چنان در رگ و ريشههاى ما اين انديشه جا گرفته بود كه نمىخواستيم جز اين چيزى بدانيم و هيچ آوندى را نمىپذيرفتيم و در اين كار تردستىهايى داشتيم ؛ چنانكه با هر گروه و تيرهاى سخن چنان مىگفتيم كه با پذيرفتهى او جور در بيايد و چون با آنها كه ما روبهرو مىشديم نه از آئين مسلمانى آگاه بودند و نه از نيرنگهاى ما ( كه براى پيشرفت اين كيش آنها را روا مىدانستيم ) سخنان ما در آنها مىگرفت و مىتوانستيم گروهى را به اين كيش درآوريم .
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 282
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٢٨٢