« رخ ماهت به چنگ ننگ مخراش * اگرچهعاشقى هسته مىباش »
و شاگرد سوم بايد از ( ش ) آغاز كند :
« شاخ گل هر جا كه مىرويد گل است * اگرچه عاشقى آهسته مىباش »
و چهارمى بايد با ( ت ) پاسخ دهد چون :
تا توانى مىگريز از يار بد * يار بد بدتر بود از مار بد
و چون به شاگرد ته چنبره مىرسيد پاسخ او را همان شاگرد مىداد كه سر چنبره بود و در دست راست استاد ايستاده بود و همچنين اين كار دور مىگشت و از ميان آن دسته از كسى كه نمىتوانست پاسخ بدهد از ميدان بيرون مىرفت تا سرانجام دو تن بيشتر نمىماندند و آنها هم چندان سخنورى مىكردند تا يكى بر ديگرى چيره شود و آفرين استاد را بشنود . از اينرو در شاگردان خواست خواندن و از بر كردن سخنان استادان سخن پديد مىشد و همه دنبالهى اين كار را مىگرفتند و دفتر و ديوانخوان مىشدند .
اين بود كه همه او را گرامى مىداشتند و به جان و دل دوستش بودند . ندانستم كه بهائى بود يا نه ؛ اگرچه سخن ناسازگارى به بهائيان نگفت ، ولى در ميان آنها هم ديده نشد و گفتههاى آنها را به چيزى نمىشمرد و بزرگ نمىدانست و همچنان در كار آموزش و پرورش شاگردان كوشا بود تا روزى كه مرد بدخو و ستيزهرو به نام محمدعلىخان بهائى در آموزشگاه كارها را به دست گرفت ؛ و چون با شيخالرئيس ميانهاى نداشت به بهانهجويى برخاست و كار را به جايى رسانيد كه شيخالرئيس را بر آتش خشم نشانيد تا آموزشگاه را رها كرد و پى كار خود رفت و شاگردان را گرفتار رنج دورى خود نمود . مزه اينجاست كه محمدعلىخان پس از دو روز سر و كلهاش در كلاس ميان شاگردان پيدا شد و زبان به ستايش خود گشود كه براى پيشرفت شما چنان و چنين كردم و شيخالرئيس را از آموزشگاه بيرون كردم . شاگردان گفتند : « كار خوبى نكردى ، شيخالرئيس در نزد ما از پدر گرامىتر بود و ما هرگز خوبىهاى او را