تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
مىكرديم ، احمد يكى از آموخته‌هاى خود را با آواز بلند خواند : « كاف كوفى عين مربع هرجا ديدم بشناسم اگر نشناسم صد تا چوب كف دستى بخورم تا بشناسم » . تا اين را خواند ، مادربزرگش فرياد زد : « خدا نكند نور چشم من كف دستى بخورد دستش بشكند آنكه تو را زند . » احمد بادى به بروت انداخت و دست از بازى كشيد و به خودنمايى پرداخت ، فيس مىكرد و آهسته آهسته گام برمىداشت . من به احمد رشك بردم و گمان كردم هر كس اين سخن را بخواند پاسخش همان است كه احمد شنيد . پس از دمى من نيز آنچه احمد خواند خواندم و چشم به راه خدا نكند بودم كه پيرزن به بانگ بلند گفت : « همين است ، اگر ياد نگيرى صد تا نه ، هزار تا چوب مىخورى ! » من از شنيدن اين سخن و برترى بى جا كه مادربزرگ احمد درباره‌ى او داشت و مرا دلتنگ كرد گريه گلويم را گرفت و ديگر نتوانستم در آنجا بمانم ، به خانه آمدم و به پدرم گفتم : « من ديگر نزد آقابيگم خانم نمىروم . » هر چه كردند نپذيرفتم ، ناچار مرا به آموزشگاه تربيت كه بهائيان آن را به راه انداخته بودند و خويشاوندان ما نيز همه آنجا مىرفتند بردند . آن آموزشگاه آموزگاران و دبيران خوبى داشت و از همه خوب‌تر مردى بود طالقانى كه به او شيخ‌الرئيس مىگفتند ؛ اين مرد در آموزش و پرورش مانند نداشت و آنچه امروز دانشمندان درباره‌ى آموزش درست مىگويند او آن روز مىدانست و به كار مىبرد . هر روز بامداد به آموزشگاه مىآمد ، شاگردان گردش چنبره مىزدند ، آنگاه زبان به پند و اندرز مىگشود و بيشتر شاگردان را به سخنورى وامىداشت . نخست خودش مىخواند :
« اوّل دفتر به نام ايزد دانا * صانع و پروردگار حى توانا »
آنگاه آنكه در دست راست او ايستاده بود بايستى از گفته‌ى ديگران سخنى بخواند كه با الف آغاز شده باشد چون :
« اگر گم كند راه آموزگار * سزد گر جفا بيند از روزگار »
شاگرد ديگر كه پهلوى او بود بايد سخنى بخواند كه با ( ر ) آغاز شده باشد مانند :