رنج راحت دان چو مطلب شد بزرگ * گرد گله توتياى چشم گرگ
گذشته از اينكه در خانهى خود خوار بوديم ، در نزد خويشاوندان ديگر نيز زبون بوديم و ما را به چشم ديگر مىنگريستند .
در اين زمينه داستانى براىتان بگويم . برادرزادهى پدرم كه آقا حسين نام داشت و چهار سال كوچكتر از پدرم بود ، چون در جوانى خوشگذرانى بسيار كرده و آميزش با زنان هرجايى داشته ، گرفتار بيمارىهايى شده بود كه بيشتر فرزندانش بر جاى نمىماندند ؛ در آن روزگار داراى پسرى شد كه نام نيا « علىاكبر » را روى او گذاشتند . پس از چندى او نيز چون فرزندان ديگرش بيمار شد و هرچه پزشك آوردند و درمان كردند بهبودى نيافت و چون پسر بود مىخواستند بماند ، براى ماندنش كارها كردند . در آغاز شبى خشتى آوردند و بر روى آن اسفند ريختند و پولى گذاشتند و چهار گوشهى خشت را چوبهاى نازك كه كهنهى آلوده به نفت بر آن پيچيده بودند فرو كردند و آن را آتش زدند ، مانند فروزانهى كوچكى كه دود و زبانه داشت ، گرد سر بيمار گرداندند . اين كار را برادرزن آقا حسين كرد كه برادرزادهى پدر من هم بود و به او ميرزا باقر مىگفتند و در دكان بازرگانى پدرم شاگردى مىكرد ؛ سپس خشت را از خانه به كوچه بردند و در ميان راه گذاشتند ؛ كودكانى كه در خانه بوديم به كوچه براى تماشا رفتيم ؛ من ديدم كه بزرگترها پچپچ مىكنند ، سپس ميرزا باقر به من گفت : « فضلالله ! برو آن پول را از ميان خشت بردار . » من دريافتم كه هر كه پول را بردارد بيمارى بيمار را نيز پذيرفته است ؛ گفتم : « نمىخواهم خودت بردار . » تا اين اندازه چون مادر نداشتيم در نزد نزديكان خود بىارزش بوديم .
در شش سالگى شبها در نزد پدر « ايقان » مىخواندم و آن دفترى است كه به گفتهى بهائيان ، بهاء در پاسخ پرسشهاى دايى سيدباب نوشته ، و روزها نزد زنى مىرفتم تا خواندن ياد بگيرم . اين زن نامش آقابيگم و اصفهانى بود و فرزندى همسال من به نام احمد داشت و در آن خانه هر كه بود بهائى بود . خوب به ياد دارم و به گفتهى كاشىها « پندارى ديروز است » كه روزى در سراى خانه با احمد بازى