تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
هرگاه كه ما مىخواستيم براى بازى از اتاق به باغچه و سرا برويم ما را به اتاق برمىگرداندند و نزديك مادر مىنشاندند و من نمىدانستم اين كار براى چيست ؛ در اين ميان مادرم رو به دايىزاده‌ى خود كرد و با آهنگى آهسته گفت : « خاله خانم چشمم سو ندارد . » از اين سخن همه با آه و افسوس به يكديگر نگاه كردند و ناگهان همه گريه را سر دادند ؛ دانسته شد كه مادرم درگذشت و از رنج و اندوه زندگى رهايى يافت . پدرم را آگهى دادند ، جوانمردى كرد ؛ آمد او را چنان كه شايسته بود در امامزاده معصوم كه آن روز گورستان بهائيان بود به خاك سپرد . از آن پس ما از يك دلخوشى كه آن رفتن شب‌هاى آدينه به نزد مادرم بود بر كنار شديم . خواهر ديگرم همچون مادرش شوهر كرد . به نزد ما آمد و ما در خانه‌ى پدر ، دو برادر و سه خواهر شديم ؛ يك برادر و خواهر كه مادر بالاى سرشان بود روزگارى خوش داشتند ، ولى ما ، در رنج بوديم به اندازه‌اى كه يك روز آهنگ آن كرديم كه سه‌تايى دست به دست يكديگر بدهيم و از خانه سر به بيابان بگذاريم . كارها را رو به راه كرديم و چند نامه نوشتيم ، يكى را زير تشك پدر گذاشتيم و يكى را توى مردنگى « 1 » و يكى را در طاقچه‌اى ؛ نوشتيم : « پدر ! ما ديگر تاب و توانايى اينكه در اين خانه بمانيم و هر شب زن پدر چغلى ما را به تو بكند و بىگناه ما را كتك بزنى نداريم اين تو و اين زن و بچه‌هايت ما رفتيم » . نمىدانم چه پيشامد كرد كه ما نرفتيم و يكى از آن نوشته‌ها به دست پدر افتاد و اندوهگين شد . نمىخواهم گزارش گوشه و كنار زندگى كودكى خود را براى شما بنويسم و از اين و آن گله كنم ، زيرا همه رفته‌اند و نشانى از خود نگذاشته‌اند ، جز ياد تلخى ؛ و گرنه سخن‌ها دارم و اگر مىدانستم روزى خواهد آمد كه شما فرزندان مرا پدر بخوانيد و درد دل‌هاى خود را براى من بگوييد و از من درمان بجوييد ، با خوشى پيشواز آن رنج‌هاى ناخوش مىرفتم و آنها را به چيزى نمىشمردم و مىگفتم :
هامش
( 1 ) . مردنگى : فانوس شيشه‌اى كه بالا و پايين آن باز است و شمع و چراغى را داخل آن گذارند تا از باد محفوظ بماند .