تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
من نيروى تاب و توان مىبخشيد ، گفتن اين سخنان بود و سرگرمى من به آن . » آنها را خواندم . مصباح آب در ديده گرداند و سرى تكان داد و گفت : « راست مىگويى . » فرزندان من ! مادر به فرزند مهر بسيار دارد ، نه تنها مردمان كه جانوران نيز چنين‌اند ، شاگردى داشتم كه از مردم آمريكا بود و در نزد من زبان فارسى مىخواند ، كارمند آموزشگاه دخترانه‌ى آمريكايى بود ؛ روزى در ميان گفت‌وشنيد سخن از مهر مادر به ميان آمد كه در جانوران نيز اين پديده است ؛ گفت : « در كشور هلند ساختمان‌هاى چوبى بسيار است و از اين رو با اندك بىپروايى زود آتش مىگيرد ؛ روزى يكى از اين ساختمان‌ها آتش گرفت و مردم به سراغ آتش‌نشان رفتند ؛ در بالاى آن ، گلدسته مانندى بود كه از چوب ساخته بودند و در آنجا لكل‌لكى آشيان ساخته و جوجه‌ها درآورده بود ؛ چون خانه آتش گرفت و زبانه‌هاى آتش به گلدسته رسيد لك‌لك در آشيان نبود مردم نگران جوجه‌هاى لك‌لك بودند ناگهان ديدند سر رسيد و در ميان زبانه‌هاى آتش بىبيم و هراس بر روى جوجه‌ها نشست تا جلوگيرى از سوختن آنها كند ؛ پس از آنكه آتش را خاموش كردند ديدند كه لك‌لك همچنان بر روى جوجه‌ها نشسته است چون نزديك شدند ديدند تف و تاب آتش او را بىجان كرده ، ولى اندامش برجاست ؛ چون بر او دست بردند خاكستر شد و به زمين ريخت و در زير اين خاكستر جوجه‌ها را تندرست ديدند ! بينندگان از ديدن اين پيشامد از مهر مادرى در شگفت شدند كه چگونه خود را برخى « 1 » فرزندان نمود . پس مادران را گرامى داريد و مهر آنها را به دست فراموشى نسپاريد » . روزگار ، چنين نپاييد ؛ من در آستانه‌ى يازده‌سالگى بودم كه مادرم بيمار شد ؛ ما را زود به زود به نزدش مىبردند تا روزى پيش از نيمروز ما به ديدنش رفتيم ، نوزدهم ماه رمضان بود ، من ديدم همه‌ى خويشاوندان مادرى من آنجا گرد آمده‌اند ، ما را به اتاقى بردند كه مادرم در آن خوابيده بود ، مادر و خواهران و كسانش پيرامونش بودند و
هامش
( 1 ) . برخى : فدا ، قربان