هر كس آن را خواند انگشت به دهن ، سرگردان ماند كه اين مايه را اين فرزند خردسال از كجا آورده است ؟ !
اين پيشامدها در زندگى كمك خوبى به دانش و نيوند « 1 » من كرد كه سخنان بزرگان را خوب دريافت مىكردم . روزى در آموزشگاه ، شادروان ميرزا اسداللهخان مصباح - كه استاد سخن و دبير ما بود - از مسعود سعد سلمان و سرگذشت زندگى او و به زندان رفتنش براى ما مىگفت و ما يادداشت مىكرديم و در پايان اين چكامه را از بر خواند كه ما يادداشت كرديم :
نالم ز دل چو ناى من اندرحصار ناى * پستى گرفت همت من زين بلندجاى
آردهواى ناى مرانالههاى زار * جز نالههاى زارچه آرد هواى ناى
گردون بهدردو رنج مرا كشته بود اگر * پيوندعمر من نشدى نظم جانفزاى
ازديده ، گاهپاشم درهاى قيمتى * وزطبع گه خرامم در باغ دلگشاى
آوخكهپست گشتمرا همت بلند * زنگارغمگرفت مرا تيغ غمزداى
كارىتر است بردل وجانم بلاو غم * ازرمح آبداده ، وز تيغ سرگراى
گردونچه خواهد از من بيچارهى ضعيف * گيتى چه جويد از من درماندهى گداى
اىتن ، جزع مكن كه مجازى است اين جهان * وىدل ، غمين مشوكه سپنجىاست اين سراى
اى محنت ارنه كوه شدى ساعتى برو * وى دولت ار نه باد شدى لحظهاى بپاى
مسعود سعد ! دشمن فضل است روزگار * اين روزگار شيفته را فضل كم نماى
شاگردان انگشتها را بلند كردند و پرسيدند : « چگونه پيوند عمرش نظم جانفزاى شد ؟ » مصباح نگاهى به همه كرد و چون ديد من دست بلند نكردهام ، پرسيد : « مگر تو اين سخن را دريافتهاى ؟ » گفتم : « نه تنها دريافتهام به آزمايش نيز رساندهام » گفت : « چگونه ؟ »
گفتم : « روزگار مرا در هفتسالگى از مادر جدا كرد ؛ مادرى كه دلبستگى بسيار به من داشت ؛ انديشهى دورى از مادر مرا رنج مىداد ، تنها چيزى كه در برابر آن رنج به
هامش
( 1 ) . نيوند : فهم و آن حصول معانى است مر نفس انسانى را