تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
خواهند آورد ، آن راز را آشكار نكردم ؛ تا اكنون كه براى شمامىنويسم تا روزى از راه دانش دريابيد كه مايه‌ى آن پندار چه بوده است ؛ ولى براى من بسيار سودمند بود و نيرويى در من دميد . بر سر سخن رويم ؛ روزگار من و خواهرم پس از رفتن مادر تيره و تار شد . پيوسته من در انديشه‌ى مادرم بودم و دلتنگى مىنمودم ، ولى گله‌اى بر زبان نمىآوردم ؛ پدر گاهى اين را در مىيافت ، ولى كارى از دستش ساخته نبود ؛ زن بر او چيره بود . هفته‌اى يك بار شب‌هاى آدينه به ديدار مادر مىرفتيم و آن شب و روز براى ما شب‌هاى خوش و فراموش‌نشدنى بود . شب در آغوش مادر مىخفتيم و براى ما افسانه‌هاى نغز و شيرين مىگفت و به آينده اميدوارمان مىكرد . شبى كه مرا بسيار اندوهگين ديد گفت : « فضل‌الله ! آه نكش ، اندوه مخور ، به زودى بزرگ مىشوى ، سرگرم كار مىشوى ، خانه مىگيرى و مرا به نزد خود مىبرى ، ديگر از هم دور نيستيم و از دست زن‌پدر رنج نخواهى ديد . » به ياد دارم گاهى براى مادر و ديگر خويشاوندان كه با او بودند ، نامه‌هاى پرشور مىنوشتم و با دست يكى از نزديكان خود كه در نزديكى ما خانه گرفته بود براىشان مىفرستادم . فراموش نكرده‌ام كه در آن خانه مرغ سياهى بود كه كرچ شده بود و او را خوابانده بودند و جوجه‌ها درآورده و من در يكى از نامه‌ها كه يك‌يك را درود فرستادم ، مرغ و جوجه‌هايش را نيز نام بردم و گفتم اىكاش ما در اين دنيا به اندازه‌ى آن جوجه مرغ از خوشى زندگى بهره‌ور بوديم و در نزد مادر بوديم . در ميان اين همه رنج‌ها كه من كشيدم و كمتر كودكى تاب مىآورد ، يكى از آن چيزها كه مرا نگاهدارى كرد و مايه‌ى دلخوشى من بود ، سخن‌سرايى بود كه گاهى سخنانى مىگفتم و مايه‌ى شگفتى همه مىشد كه بچه‌اى كم‌سال چنين سخنانى مىسرايد ! روزى از دورى مادر دلتنگ شدم با خدا به راز و نياز پرداختم و چامه‌اى ساختم كه درآمدش اين بود :
اى خدا ! اندرجهان بىيارو بىياور منم * در فراق يار ديرين ، دور از مادر منم