تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
پيش از من از پدرم دو دختر آورد كه آن‌دو نماندند ؛ پس من بزرگ‌ترين فرزندان پدرم شدم . يك سال پس از به جهان آمدن من ، پدرم زن ديگرى گرفت و از او دخترى پيدا كرد كه دو سال از من كوچك‌تر بود و همان روزها از مادر من نيز دختر ديگرى پيدا كرد . زن دوم ديرى در خانه‌ى پدر نپاييد و رهايى يافته شوهر ديگر كرد ، چنان كه پيش از پدرم نيز شوهر ديگر داشت ؛ ولى زنى گشاده‌رو و خوش‌زبان بود و تا آنجا كه من به ياد دارم با ما به مهربانى رفتار مىكرد و خوى زن‌پدر نداشت . پس از چهار سال ، باز پدرم زن ديگر گرفت . اين زن نيز يكى دو شوهر از پيش كرده بود . آمدن اين زن به خانه‌ى پدر ، مايه‌ى رنج و اندوه مادرم شد ؛ با اينكه در يك جا با هم نمىزيستند ( او در بيرونى سراى به سر مىبرد و اين در اندرون بود ) ، ولى مادرم را آسوده نمىگذاشت ؛ تا كار به جايى كشيد كه مادرم فرمان رهايى گرفته به خانه‌ى پدرش رفت . از آن روز من ديگر زير دست زن‌پدر افتادم و شش سال بيشتر نداشتم . سال ديگر زن‌پدرم براى من برادرى زاييد كه سال و ماه به جهان آمدنش را من در پشت ديوان سعدى نوشتم و هم نوشتم كه در اين روز من هفت‌ساله‌ام . فرزندان من ! در همان روزها روزى پيش از نيمروز ، من در كنار باغچه پاى ديوار روى تختى چوبى دراز كشيده بودم و به آسمان نگاه مىكردم ناگهان در آسمان پاك و بىابر ديدم مردى سوار بر اسب با شمشير برهنه و كلاه‌خود و زره همچون ابر آسمان‌پيمايى مىكند و شيرى هم همراه اوست و درست مانند پيكره‌اى بود كه از شاه‌مردان ديده بودم ؛ به دلم گذشت كه خود اوست ، با خود گفتم پرت مىبينم ، خوب چشم‌هايم را ماليدم و دوباره نگاه كردم ديدم چنان است كه ديده‌ام و دمى چند كه چشم به آسمان دوخته بودم او را مىديدم تا گاهى كه به كنار آسمان رسيد و از ديده ناپديد شد . از اين پيشامد شادمان و شنگول شدم و از تخت به زمين جستم و كنار باغچه به راه افتادم . چون آن روز همرازى نداشتم ، آنچه به چشمم آمده بود به كسى نگفتم و پس از آن نيز به گمان اينكه باور نخواهند كرد و مرا دروغ‌زن به شمار