تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
مانده بود و از مادر با عبدالبهاء جدايى داشت ؛ نامش محمدعلى و بهاء او را « غصن اكبر » مىخواند . نام دسته‌ى نخست - به گفته‌ى خودشان « بهائيان ثابت » و نام دسته‌ى دوم ، « بهائيان موحد » بود ؛ ولى دسته‌ى نخست دسته‌ى ديگر را « ناقص » و اينها هم آنها را « مشرك » مىخواندند . پس از عبدالبهاء نيز گفتگو بسيار شد ، گروهى از بزرگان بهائى از اين كيش برگشتند و دسته‌اى سرگردان ماندند و گروه بسيارى به دنبال شوقى ، دخترزاده‌ى عبدالبهاء كه خود را جانشين نيايش مىدانست ، افتادند و چون شوقى از راه مردمى برگشت و دورويى را پيشه‌ى خود ساخت و در پى آزمندى و گرد آوردن دارايى افتاد ، چندان كه در اين راه از مهر مادر و پدر و خواهر و برادر و خويشاوندان چشم پوشيد و همه را از خود راند ، دسته‌اى از بهائيان براى رسيدن به آرمان‌هاى خود او را رها كرده پيرو كاروان خاور و باختر به رهبرى ميرزا احمد سهراب - كه اكنون در آمريكاست - شدند و اين سهراب كه از مردم اصفهان است ، از پيروان عبدالبهاء بود و در اين كيش رنج‌ها كشيده و اكنون به آنچه مىگويد دلبستگى دارد و سازمان‌هاى بسيار در بيشتر كشورهاى جهان به راه انداخته و در پنجاه كشور ، كانون كاروان را فراهم آورده و روز به روز در راه و روش خود در كشش و كوشش است . » بر سر سخن خود بازگرديم ؛ آن روزها كه در كاشان آن شورش به پا شد پسر بزرگ حاجى عمه‌خانم كه ميرزا مهدى نام داشت در تهران بود ؛ از اين پيشامد آگهى پيدا كرد و سزاوار نديد كه مادر به كاشان رود ، همين‌كه به تهران رسيد او را نزد خود نگهداشت . از آن پس كم‌كم فرزندان حاجى ملا علىاكبر از كاشان به تهران كوچ كردند و خانه گرفتند . پدر من كه نامش محمدحسين و عبدالبهاء او را ميرزا حسين و « ابن عمه » مىخواند ، از همه كوچك‌تر بود و در تهران زن گرفت . پدر زنش مردى مسلمان و ديندار بود و او نيز مانند نيايم زنش بهائى بود ، ولى آشكار نمىكرد و در نهانى دختران و پسر خود را به كيش بهائى درآورد و همه‌ى دختران را به شوهر بهائى داد . مادرم
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 273 | فضل الله مهتدى