گروهى از بابيان او را پذيرفتند و دستهاى زير بارش نرفتند و گفتند : « آنكه باب از او سخن گفته هزاروپانصد سال يا دو هزار سال ديگر بيايد نه اكنون ، اگر چنين بودى نيازى به جانشين نداشتى به جاى او تو را برمىانگيخت ! وانگهى هنوز فرمان و دستورهاى او را كسى به كار نبسته تا ديگرى بيايد و آن را از ميان بردارد . تو تا ديروز فرمانپذير برادر بودى و سر بر آستان او مىسودى ، امروز سر سرورى بلند كردى و خيرهسرى آغاز نهادى ؟ »
در اينجا بابيان دو دسته شدند ؛ آن دسته كه دنبال سخنان بهاء رفتند بهائى و آنها كه در پيروى ازل ماندند ازلى ناميده شدند و چون بهائيان مردم شيعه را به كيش خود مىخواندند و به آنها مىگفتند :
« شما چشم به راه پيشواى دوازدهم بوديد ، سيدباب همان بود و چون بايد پس از او فرزند شاه مردان ( امام حسين ) به اين جهان بازگردد ، ميرزا حسينعلى بهاء بازگشت ، « حسين » است » .
و گاهى كه ديگران را به اين كيش مىخواندند مىگفتند :
« سيد باب آمد تا مژده دهد كه مرد بزرگ و سرهاى به جهان خواهد آمد كه خداوندگار همه است و او بهاء بود كه آمد و گرنه خود او مژدهدهى بيش نبود همچون يحيى و عيسى ، پس هر چه هست از بهاء است . »
اين جدايى در اين كيش به آسانى پيدا نشد ، سخنها به ميان آمد و هنگامهها بپاخاست ، خونها ريخته شد و بسيارى از بابيان و پيروان ازل به دست كسان بهاء كشته شدند ، كه به خواست خدا در دفترى جداگانه داستان دور و دراز آن را براىتان خواهم نوشت .
پس از درگذشت بهاء نيز در ميان فرزندانش - كه از دو يا سه مادر بودند - دوگانگى پديد آمد ؛ بيشتر بهائيان پيرو عبدالبهاء شدند . عبدالبهاء فرزند بزرگ بهاء و نامش عباس و بهاء او را « غصن اعظم » مىخواند ولى او خود را عبدالبهاء ناميد .
و دستهاى نيز از پى سخنان برادرش رفتند . و آن مرد دومين پسر بهاء بود كه به جا
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 272
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٢٧٢