هستم كه شما چشم به راه او هستيد و پيشواى دوازدهمين شماست » .
اين سخنان را گاهى گفت كه كمتر از بيست و پنج سال داشت و شگفتآور مىنمود كه چنين جوانى كيش و آيينى بياورد و مردم را به آن بخواند ! گروهى از هر دسته به او گرويدند و سخنانش را پذيرفتند و چون خودش را باب مىخواند ، پيروانش را بابى مىگفتند . در روزگار كوتاه زندگانى خود ، نامه و دفترهاى بسيار به زبان تازى و فارسى نگاشت و هم آگهى داد كه : « پس از هزار و پانصد يا دوهزار سال ديگر ، مردى به نام « من يظهره الله » خواهند آمد و هرگاه بيايد و بگويد « من يظهرم » بىچون و چرا بپذيريد و به او بگرويد . »
از پيدايش باب ، آشوبى در كيش و كشور پديد آمد ؛ به ناچار او را بند نهادند و به آذربايجان بردند و به زندان انداختند و چون پيروانش در چند شهر با مسلمانان كشمكش آغاز نهادند ، به فرمان ناصرالدينشاه قاجار در تبريز به دارش زدند و در آن روز سى سال داشت . پيش از آنكه جان خود را از دست بدهد ، يكى از پيروان خود را جانشين خويش كرد و ديگران را فرمود تا سر بر فرمان بندگى او نهند . آن كس ميرزا يحيى فرزند ميرزا بزرگ نورى بود كه باب ، او را « صبح ازل » ، « حضرت ثمره » ، « وحيد » و به نامهاى ديگرى مىخواند . باب ، پايگاه او را بلند گردانيد و به او نوشت و دستور داد كه كارهاى او را به پايان برد . پس از كشته شدن باب ، صبح ازل بر جاى او نشست و چنان كرد كه باب فرموده بود و « بيان » را كه دفتر دينى بابيان بود و كمبودى داشت به انجام رسانيد .
صبح ازل برادرى داشت كه از سال بزرگتر از او بود و نامش ميرزا حسينعلى بود ، ولى خود را بهاءالله مىناميد ؛ در آغاز كار فرمانبر و دستورپذير ازل و گماشتهى او بود و آشكارا خود را پيرو و نگهبان او مىخواند و در برابر برادر فروتنى مىكرد ؛ ولى پس از چندى سر برآورد و گفت : « من آن كسم كه باب از پيدايش او آگهى داده است و گفته است هرگاه كه « من يظهر » آمد و شما را به سوى خود خواند ، زنهار آنچه بر سر من آورديد بر سر او نياوريد و بىچون و چرا فرمانش را بپذيريد . »
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 271
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٢٧١