دوپهلو پرداخته و در ميان مردم هياهويى انداختهاند !
هرچند در بيست سال پيش من دفترى به نام « كتاب صبحى » نوشتم و چاپ و پخش كردم ، ولى آن به كار امروز شما نمىخورد و نمىتوانم پاسخ پرسشهاى شما را به آن نوشتهها واگذارم ؛ از اينرو به نوشتن اين دفتر مىپردازم و از شما خواهش دارم در اين سخنان كه پاسخ پرسشهاىتان است باريكبين شويد .
نخست مىگويم نياى من يكى از دانشمندان مسلمان بود و نامش حاجى ملا علىاكبر ، در شهر كاشان در برزن پنجهشاه مىزيست . زنش كه از بابيان بود ، از او چهار پسر و دو دختر داشت و هرچند كيش خود را در خانهى شوهر آشكار نمىكرد ، ولى شوهر بو برده بود و گاهى دلتنگى مىنمود . آن زن ، فرزندان خود را به كيش بابى و سپس بهائى درآورد و پس از درگذشت نياى من به نام رهسپارى مكه با داماد و يكى از فرزندان خود نخست به مكه و آنگاه به عكا رفت . اين را هم بدانيد كه يكى از زنهاى بهاء كه گوهرخانم نام داشت و در ميان بهائيان به « حرم كاشى » نامبردار بود ، برادرزادهى مادربزرگ من بود ، از اين رو بهاء از زبان زن كاشى خود او را « عمهخانم » و پس از رفتن به مكه « حاجى عمهخانم » مىخواند .
روزى كه مادربزرگ من از كاشان بيرون رفت ، مردم شهر شورشى به پا كردند كه زن حاجى ملاعلىاكبر درگذشت شوهر خود را بازيافتى دانسته و به نام مكه به عكا رفته است ؛ و خواستار شدند كه پسر دومش ملا محمدجعفر كه آخوند بود به « مسجد » بيايد و بر بالاى « منبر » برود و بر سيدباب و مادر خود نفرين كند . ملا محمدجعفر را سواره و همراهش پدر مرا پياده به مسجد كشاندند و به بالاى منبر كشيدند و آنچه مىخواستند از زبانش شنيدند . براى اينكه سخنان مرا خوب دريابيد بزرگان اين كيش را به شما مىشناسانم .
در سال هزار و دويست و بيست خورشيدى كه به او سيدعليمحمد مىگفتند و بازرگانزاده بود از شيراز برخاست و خود را برگزيدهى پيشواى دوازدهمين شيعيان خوانده و در اين زمينه سخنها بر زبان راند و سرانجام بىپرده گفت : « من همان كسى
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 270
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٢٧٠