با وجود اين تفاصيل ، آن نفوس معلومه را طرد كرد كه سهل است ، نصيحت جهرى نيز نفرمود و جز در طى اين قبيل الواح پندى ننموده و هم در روزگارى كه من در حيفا واقف و شاهد بر ظهر و بطن امور بودم اعمال مدهشى از بعضى مشاهده مىنمودم و يقين مىكردم كه عبدالبهاء پس از وقوف مرتكبين را مبغوض و مطرود خواهد داشت ، ولى برعكس بهطورى ستر و غمض مىكرد كه برخود آنان هم امر مشتبه مىگشت .
پير گلرنگ من اندر حق ارزق پوشان * فتوى خبث نراند ار نه حكايتها بود
و اگر بخواهم به ذكر اين قبيل شواهد و امثال بپردازم و مشاهدات خود را به زبان آرم به اين زودىها دست قلم از دامن كاغذ كوتاه نخواهد گشت و مقصودم هم بيان حركات سوء نفوس نيست ، بلكه غرض اين است تا بىخبران از اين قضايا بدانند كه اين افتراى بزرگى است كه ارباب كذب و بهتان نسبت به اشخاص مىدهند ؛ بهائى تا وقتى كه تغيير عقيده نداده هر اندازه بد اخلاق باشد بهائى است و چون تغيير عقيده داد اگرچه متقىترين مردم زمان خود باشد نزد آنان اخبث ناس است .
و من سخت به شگفت اندرم از شدت بغض و بىانصافى بعضى از اين طايفه كه براى اينكه نفسى را تفسيق كنند ، طايفه را توهين مىنمايند ؛ مثلًا در حق اشخاص معتمدى كه شب و روز در بين اين جماعت بوده و جز اين گروه با كس انس و الفت نداشته گويند كه : « از ارتكاب هيچگونه فضاحت و آلايشى پروا ندارند . » اين بيچارهها كه در ظاهر دوست و در باطن اعدا عدو بهائىاند مىخواهند بگويند كه اين جمع قليل معرض افعال قبيحه و اعمال مفتضحه و خلاصه براى شهوات نفوس ، قوهى منفعلهاند و اگر راست خواهى اينان همچون خر ديزجاند بنا به ضربالمثل عوام كه گويند خر ديزج راضى است به مرگ خود براى ضرر صاحب خويش .
ولى اين سخن در نزد من استوار نيست و مرا رأى اين است كه هر چند در بين اين طايفه نفوسى عارى از حليهى تقديس بودند ، ولى معدودى نيز در نهايت پاكى و آزادگى و عفت سلوك مىكردند و بنده اين دسته را كه به عقايد اسلامى نيز تعلقى