تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
رخ مىدهد كه بالمآل به بدنامى ملت تمام مىشود . وهم اهل بهاء به هيچ‌وجه آزادى را براى غير از بهائى در عقايد و افكار قائل نيستند ، چنان‌كه اگر بهايىاى به مذهبى ديگر گرايد درباره‌ى او سخت‌گيرى بسيار كنند و به اسم اينكه ناقض شده به هراندازه كه در حدود توانايىشان باشد آزارش مىرسانند . در بين مسلمين بسا مىشود پدرى كه فرزندش بهائى است و با آنكه اسلام مذهب رسمى است و پدر سمت ولايت و قدرت بر اولاد دارد ، مع‌ذلك كمتر معترض احوال فرزند مىشود و به ندرت پدرى به جرم تغيير مذهب پسر را از خود مىراند . به عكس اهل بهاء كه اگر پدرى را فرزند منحرف از بهائيت شد بهائيان ديگر وادارش مىكنند كه از فرزند قطع علاقه كند و به خلاف فطرت و طبيعت ، محبت و ابوت را زير پا بگذارد و در حقيقت مأمور به اجراى امر محالى گردد كه در هيچ يك از شرايع حاضره موجود نيست . پدرانى سراغ دارم كه اولادشان بهائىاست ، ولى هرگز به روى خود نياورده و اولاد را آزاد به حال و خيال خويش گذاشته . در رشت يكى از علماى روحانى را مىشناسم كه پسرش بهائىاست و در بهائيت پرشور ، مع‌ذلك چندان به او سخت‌گيرى نمىكند و شايد صد يك ملامت‌هايى كه من از پدرم شنيده‌ام او نشنيده باشد . مع‌ذلك چون در خارج از ايران بخواهند كسى را به تعاليم بهاءالله دعوت كنند گويند كه : « در ايران احزاب و شعوب ضد يكديگر بودند و خون يكديگر را مىريختند ، حضرت بهاءالله آمد ! و رفع تعصبات مذهبى و اختلافات دينى كرده ! گفت : اگر دين سبب اختلاف گردد بايد دست از آن كشيد و بىدينى را بهتر دانست ! » « فاعتبروا يا اولىالابصار . »

دفع شبهه

در اينجا به مناسبت نكته‌اى به خاطرم آمد كه تفصيل آن ، حفظ آبروى جمعى تواند