و معلوم شد نخستين نتيجهاى كه از معاندت مدعيان محبت ! به دست آوردم ، آن حالت خوش در نفس و پيوست به حق و درك لذت توجه و توسل به خدا و تضرع به درگاه او - تعالى شأنه - بود كه او را در جميع احوال با خود ديدم ، زيرا همينكه انسان قطع علاقه از ماسواى حق كرد بالطبع به او مىپيوندد و من وقتى خدا را يافتم كه خلق را به ترك گفتم . همانا توجه به خلق حجاب غليظى است هر مشاهدهى نور جمال حق را ؛ چه خوب مىفرمايد :
خلق را با تو بد و بدخو كند * تا تو را يكباره رو آن سو كند
اين جفاى خلق برتو در جهان * گر بدانى گنج زر آمد نهان
مكاشفاتى كه از اين پيشامدها در اثر توجه نفس به مبدأ مرا حاصل آمد ، دريغ باشد در ضيق كلام گفتن ، همين قدر به اشاره برگذار كردم تا بعد در موقع مناسب به واجبى حق مطلب ادا شود .
جز اين نتيجه ، نتيجهى ديگرى به دست آوردم و آن اين بود كه دانستم نژاد ايرانى كه مربى به تربيت اسلاماند از حيث علو همت و فتوت و سعهى خلق و حسن معاشرت بر مدعيان ما فزونى دارند ، زيرا با اهميت و عظمتى كه امت مرحومه را است و سلطنت و قدرتى كه دارند ، چنان با غير خود به رأفت و محبت سلوك مىكنند و حدود و حقوق جميع را محترم مىشمارند كه گويى به هيچسان بينونتى « 1 » با كسى ندارند .
به عكس اهل بهاء كه در جميع شئون بين خود و غير خود فرق و امتياز قائلاند ، تا بتوانند هر خيرى را براى خويش مىخواهند و حتى از نفوذ خود ، آنجا كه از پيششان برود به هر وسيله استفاده مىكنند ؛ مثلًا اگر مباشر دهى بهايى باشد گمان مىكنيد كه مردم را به حال خود مىگذارد ؟ نى ! همان نفوذ كم را وسيلهى پيشرفت مقاصد خود و دعوت به بهائيت قرار مىدهد و بسا كه همين تعديات توليد فساد مىكند و وقايعى
هامش
( 1 ) . بينونت : جدايى و مفارقت ، ناسازگارى