گفت : « باز دست از اين فلان فلان شده نمىكشى ؟ » گفتم : « از كه ؟ » گفت : « از اين پدرسوخته رفيق آواره ! » گفتم : « اين فلان بهائى مخلص است . » گفت : « بيهوده مىگويى . » گفتم : « الان معلوم مىكنم . » چند قدمى شتابان به دنبال آن جوان رفتم و فرياد زده گفتم : « لحظهاى توقف كن كه ابوى با شما كارى دارد . » بيچاره ايستاد ، پدرم ديد حق با من است به ناچار سخنى ابداع كرده با وى بگفت و برگشت . پس من روى به پدر كرده گفتم : « اين است ميزان صحت و سقم شما در هر امرى ، تو كه بر ما پدرى و راحت و عزت ما را مىخواهى چون اينگونه مشتبه باشى و بىانديشه حكمى كنى ديگر مغرضين را كه قرينهاى براى اعمال غرض كفايت مىكند حال چگونه خواهد بود ؟ »
وبالجمله اگر صدمات و مشقات و توهين و اذيتى كه از اين طايفه ديدم عرض كنم سخن به طول كشيده دلآزرده خواهيد شد و شايد بود كه بعضى باور نكنند .
در هر صورت ديگر بار معاندين ما چندان كوشيدند تا شوقى را مجبور كردند كه حرف خود را پس گرفته به بهانهى اينكه نصح ناصحين در او تأثيرى نكرد باز اعلان منع معاشرت داد .
اگرچه گاهى به حسب ظاهر حركات ناپسند اين جماعت بر من بسى ناگوار واقع مىگشت ، ولى در باطن وسايل غيبى بود كه سبب وصول به حق و حقيقت است و من از روز نخست كه دست چپ از راست بشناختم به حكم فطرت ، خداجو و خداگو بودم و در جميع شئون و مراتب دست از دامنش برنداشتم و اين همه كه به هر سوى روى نمودم مقصودم او بود و اينكه در كوى هر مدعى غنودم در طلب وى بودم .
اى تير غمت را دل عشاق نشانه * خلقى بهتو مشغول و تو غايب زميانه
هركس بهزبانى صفت حمد تو گويد * مطرب بهغزلخوانى و بلبل بهترانه
گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد * يعنى كه تو را مىطلبم خانه بهخانه
مقصود من از كعبه و بتخانه تويى تو * مقصود تويى كعبه و بتخانه بهانه
و پيوسته همى گفتم كه خدايا مرا به حق رهبر شو و به حقيقت رهبرى كن و هم