تا ابن اصدق را از هندوستان به شيراز ببرد و در آنجايش تحت مراقبت نگهدارد و نگذارد كه به تهران رود . ابن اصدق در آن شهر بدان نحو مىزيست تا روزى كه خبر رحلت عبدالبهاء را شنيده از شيراز فرار كرد و به تهران آمد تا بعد از چندى كه شوقى افندى از طرف همشيرهى ! عبدالبهاء زمامدار امربهائى شد مجدداً او را به شيراز برگرداندند و او هر چه عذر پيرى و ناتوانى و عسرت دورى از خانواده را آورد ، مسموع نيفتاد و همچنان در شيراز روزگارى به سختى مىگذراند تا آنكه زنش فوت شد ؛ لذا به الحاح از شوقى افندى كسب اجازه كرده تا به تهران آيد و به تمشيت امور خانوادگى پرداخته دوباره به شيراز برگردد ، اما ديگر به شيراز نرفت تا از دنيا رفت . امين و اكثر احبا با ابن اصدق خصومت داشتند و او را راحت به حال خود نمىگذاشتند و به بهائيت ، سست عقيدهاش مىدانستند و شايد هم درست دريافته بودند . مرا نيز با وى چنانكه اشاره كردم صفايى نبود و مدتها روزگار به معاندت مىگذشت . و اكنون حال و مجال آنرا ندارم كه معارضات خود و آن مرحوم را معروض دارم ، همين قدر اجمالًا مىگويم كه در آن كشاكشها او گناهى نداشت و همه تقصير با من بود !
بازگشت به مطلب
الحاصل محفليان در هر كوى و گذرى كه احتمال عبور مرا مىدادند جاسوسانى براى تفتيش در كار من معين كرده بودند كه هر جا مرا ببينند تعقيب كنند ، تا بدانند كه به كجا مىروم و با كه آميزش دارم ! و خلاصهالقول قصه كوته كرده گويم به اندازهاى كار را بر من سخت گرفتند كه به جان طالب كنارهگيرى و اعراض از آن جمع شدم .
مثلًا روزى با يكى از بهائيان صميمى بر سر خيابان برخورد كرده سخن مىگفتيم ، پدرم از دور مواظب بود گمان برد كه شخصى از رفقاى آواره است و تا او به ما رسيد جوان حرف خود را تمام كرده رفته بود . چون نزديك شد بىتأمل به من عتاب كرده